خراسان نامي است که از ترکيب دو کلمه خور و آسان ساخته شده است . آنجا که خورشيد،آسان طلوع مي کندو بر فلات ايران مي تابد تا اين سرزمين مقدس از گرماي مهرعالم افروز زندگي گيرد.

خراسان بخشي از ايران بزرگ و از دوران ساسانيان نامي سنتي و کلي براي اشاره به نواحي شرقي ايراناست . پيش از اين، در زمانهخامنشیان و اشکانيان، اين ايالت،پارساوا، پارتاوا،" پهلو" ، يا  "پرتَوَ "نام داشت. ساسانيان قلمرو خود را به چهار بخش تقسيم کرده بودند که يکي از آن بخشها خراسان بود.

قلمرو تاريخي خراسان شامل استان خراسان در ايران کنوني و بخشهاي عمده اي از افغانستانو ترکمنستان امروزي بودهاست. برخي نويسندگان،خراسان بزرگ را مهد سياسي ايران و برخي ديگر آن را حتي "سرزمين مادري زبان و فرهنگ فارسي" دانسته اند. خراسان سرزميني است که از غرب از دامغان و سبزوارآغاز و در شرق تا بلخ و رود جيحون کشيده شدهاست. از جنوب، تا شمال سيستان و غزني و از شمال، به بخارامیرسد.

بهر حال اين ها را گفتيم تا وسعت اين سرزمين اديب پرور و ادب خيز را نشان دهيم و بگوييم به يقين ،"خراسان "سرزمين آفتاب است.

اين سرزمين از دير باز مهد استادان سخن و شاعران خوش قريحه و نويسندگان نامي بوده است و هم اکنون نيز سردمدار شعر پارسي ونگاهدارنده پرچم ادبيات ايران زمين است.از سبک خراساني گرفته که شاعران بسياري در آن قلم زده اند و داد سخن سر داده اند تا هم اينک که شاعران غزل سراي معاصر و شعر نو در ادبيات ايران از ميان مردم اين سرزمين، جلوه گري مي کنند.

رودکي، شهيد بلخي، ابوشکور بلخي،کسايي مروزي، دقيقي طوسي، حکيم فردوسي، عنصري بلخي، فرخي، عسجِپُدي، منوچهري دامغاني، فخرالدين اسعد گرگاني، مسعود سعد سلمان، امير معزي، ناصر خسرو و سنايي غزنوي اينها همه شاعران سبک خراساني اند.

و نيز مي توان از بزرگان شعر و ادب پارسي به خيام و عطار اشاره کرد.و در عصر حاضراز مهدي اخوان ثالث،عماد خراساني ، محمد تقي بهار، ايرج جنتي عطايي، اسماعيل خويي، اديب نيشابوری، محمد قهرمانو بسياري ديگر نام برد.کشتي بزرگ شعر پارسي خراسان همچنان بدون وقفه پيش مي رود .شاعران امروز لحظه اي اين کشتي را به حال خود رها نکرده اند بلــکه متعهدانه و مسوولانه هدايت آن را بر عهده گرفته اند.و اگر شاعري از بين ما رخت بر بسته است شعر نمرده است و همچون گذشته شعرهاي شاعران خراساني بر تارک اين سرزمين مي درخشد.

در اين مجال اندک اشاره اي گذرا به چند شعر از نقاط مختلف خراسان خواهيم نمود:

هر قدر اين شب هاي باراني قشنگ است

در چشم هايت اشک پنهاني قشنگ است

گرماي عشقت را نگر از تار و پودم

آتش در اين سرماي طولاني قشنگ است

من برف روي کوهها را دوست دارم

بر شانه ات شال زمستاني قشنگ است

اطراف ما پروانه ها در رقص اي عشق

يک عمر هم مارا بسوزاني قشنگ است

وقتي نگاهي لرزه اندازد به جاني

آوار بر /آوار ويراني قشنگ است

در خلوتم هر بار شعري تازه از راه

نا خوانده مي آيد به مهماني قشنگ است

اما نه اين هذيان که زيبايي ندارد

تنها تو شعرم را که مي خواني قشنگ است

دنيا به اين دفتر بخندد اما

مشق شب طفل دبستاني قشنگ است

هر لحظه ترسيدم پريشان باشد اين شعر

حالا که شعر است آن پريشاني قشنگ است

غزاله شريفيان/مشهد

 و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد 

مرا که شهر کر و کور ها جوابم کرد

سمند نقره نل اش را شبانه زين کرديم

گرفت دست مرا، پاي در رکابم کرد

و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد

و عشق بود که وابسته ي نقابم کرد

مرا به جنگلي از وهم و نور و رؤيا برد

ميان کلبه کمي ورد خواند و خوابم کرد

و عشق هيات دوشيزه اي اصيل گرفت

سپس به لهجه ي فيروزه اي خطابم کرد

کنار شهوت شومينه سفره اي گسترد

نشست پيشم و شرمنده ي شرابم کرد

دو تکه يخ ته هر استکان مي انداخت

و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد

گرفت دست مرا در سماع بي خويشي

و چند سال گرفتار پيچ و تابم کرد

و عشق دختري از جنس شور بود و شراب

خمار بودم و با بوسه اي خرابم کرد

عليرضا بديع/نيشابور

به دل جمع درين دايره گامي نزدم

گرچه پرگار شدم دور تمامي نزدم

آهي از دل ندواندم به سر راه سحر

گلي از ناله ي خود بر سر شامي نزدم

ضعف تن سايه صفت داشت زمين گير مرا

بوسه چون پرتو مه بر لب بامي نزدم

ساز افتاده ز کوکم خجلم اي مطرب

که به دلخواه تو يک بار مقامي نزدم

خصلت من چو دگرگونه شد از گشت زمان

طعنه از پختگي خويش به خامي نزدم

تشنه ي شهرت بيهوده نبودم چو عقيق

زخم بر دل به طلبکاري نامي نزدم

راه بردم ز قناعت چو به چشم و دل سير

بر سر خوان فلک لب به طعامي نزدم

من که با شور سخن شعله دماندم از سنگ

در دلت آتشي از سوز کلامي نزدم

گرچه اي غنچه دهن تشنه ي بوسي بودم

لب خواهش نگشودم در کامي نزدم

سرگران از من مخمور گذر کردي دوش

رفتي و از مي ديدار تو جامي نزدم

محمد قهرمان/تربت حيدريه

 

سينه چاك ـ  از غم هجران ـ  نكنم من، چه كنم؟

عربده بر سر ميدان نكنم من، چه كنم؟

ارث آدم چو فروشم به دو جو، بی كم و كاست

 ترك انديشه رضوان نكنم من، چه كنم؟

خاطر ـ آرام وصالم، چو به يادش شب و روز

 

وصف جان در بر جانان نكنم من، چه كنم؟

همچو مجنون جنون، در پي ليلا، شب و روز

 

ميل صحرا و بيابان نكنم من، چه كنم؟

ز آفتاب رخ جانان كه چنين تابان است

 

سنگ دل، لعل بدخشان نكنم من، چه كنم؟

از خماري و خرابي، دل ميخواره خود

 

جرعه نوش خم عرفان نكنم من، چه كنم؟

خوش «عظيمي» چو قلم بر كف انديشه نهم

 

نقش عشق، ارزش ديوان نكنم من، چه كنم؟

محمد عظيم عظيمي /بيرجند

بي تو شکوفه هاي سحر وا نمي شود

بازآ که شب بدون تو فردا نمي شود

قفل دري که بين من و دست هاي توست

در غايت سياهي شب وا نمي شود

ورد من است نام تو، هرچند گفته اند:

شيرين دهن، به گفتن حلوا نمي شود

عشق من و تو قصه تلخ مصيبت است

مي خواهم از تو بگسلم اما نمي شود

اي مرگ همتي که دلِ دردمندِ من

ديگر به هيچ روي مداوا نمي شود

آتـــــش بگير تا که ببيني چه مي کشم

احساس سوختن به تماشا نمي شود

قلبي که همچو مشعل نم ديده شد خموش

ديگر به هيچ بارقه گيرا نمي شود

درد مرا ز چهره خاموش کس نخواند

چون شعر ناسروده که معنا نمي شود

بايد ز هم گسست قيود زمانه را

با کار روزگار مدارا نمي شود...

عباس خيرآبادي /سبزوار

به قلم:مژگان ربانی