بياييد که امروز به اقبال و به پيروز

 چو عشاق نوآموز ، بر آن يار بگرديم

در اين خاک در اين خاک در اين مزرعه پاک

 به جز مهر، به جز عشق دگر بذر نکاريم

درود بر تمامي دوستداران و خوانندگان فهيم ستاره دانايي.

درود بر فرزندانم، همسنگرانم ، عزيزاني که گوهر وجودي خود را شناخته و به آن ارج مي نهند و براي اعتلا و سربلندي پرچم سه رنگ ايران عزيز مي کوشند.

چو ايران نباشد تن من مباد

بدين بوم و بر، زنده يک تن مباد

اگر سربه سر تن به کشتن دهيم

محال است کشور به دشمن دهیم

دريغ است ايران که ويران شود

کنام پلنگان و شيران شود

از اینکه خدمت بي منت به ملک و مملکت را وجهه همت خويش کرده ام احساس شور و شعف مي کنم .

 عزيزانم! انسان از پي پستي و بلندي هاي روزگار و در گذر از فرازها و فرودهاي زندگي به مرحله اي از تکامل مي رسد که جز خدمت، تلاش، ارزش آفريني ، موثر و مولد بودن ، چيزديگري برايش نشاط و انگيزه ايجاد نمي کند. همه آن ها که امروز براي ايفاي مسئوليت اجتماعی شان به انجام رسالت هاي عام المنفعه پرداخته اند و روز و شب شان را وقف خدمت و امداد به جـــامعه بشري نموده اند هيچ عيار و اعتباري را ارزنده تر و بهتر از کمک به هم نوعان و هم مثلان خود نديده اند و کوشيده اند تا بخش اعظمي از باقيمانده عمر را فارغ از قيل و قال تجارت و کسب و کار ،براي انجام تعهدات اجتماعي شان صرف نمایند. نمايند

تاجر عشقم، غم از دل مي برم

وه چه سودي اندر اين سودا کنم

فرزندانم! امروز که در آستانه هفتاد و هفت سالگي به گذشته دير  و دور خودم نگاه مي کنم، مي بينم در همه اين سال ها چه روزهاي کار وکار در مرکز آمار ايران و چه سال هاي کار و کار در گروه پارت لاستيک از آن چه غافل نبودم خدمت بي منت است به ايران عزيز . آري زندگي من پر از لحظات ناب انتخاب ميان خوب و خوبتر ، بد و بدتر ، ياس و اميد، غم و شادي، اضطراب و يقين و پستي و بلندي بود و به گواه روز گار، هر بار که در اين ميدان آزمايش قرار مي گرفتم ندايي از درون ناخودآگاهم مرا به سمت انتخابي هدايت کرد که در آن«نفع تيمي»، «سودگروهي» و «انتفاع جمعي» تامين مي شد. ما اگر توانسته ايم بيش از ربع قرن در عرصه صنعت کشور، جزء بهترين ها و برترين ها باشيم و اگر امروز در سطح خاور ميانه حرف هاي بسياري براي گفتن داريم تنها و تنها به دليل همين تفکر است .

کتاب«باتو مي گويم»روايتی است خودماني و صميمي از همين بالا و پايين رفتن هاو سکانس هاي برجسته عمر يک صنعتگر عاشق پيشه را در چند دهه کار و تلاش و همت صادقانه که شايد براي هر فريم آن، بهاي گزافي پرداخت کرده است.

 دراین کتاب کوشيده ام تا تجارب بيش از نيم قرن خدمت به جامعه ايراني را همچون قرص جوشان، مختصرو مفيد به نسل رونده امروز پيشکش کنم تا از سختي هايش درس بگيرند و بدانند که به قول مجتبي کاشاني:

كاميابي صدفي نيست كه آن را موجي

بكشد تا ساحل

و در او مرواريدي باشد

غلطان،

ناياب

هيچ صياد زیردستي نيز

باز بي تر و تقلا

ماهي كوچكي از دريای صيد نكرد

بخت از آن كسي است

كه به كشتي رود و به دريا بزند

دل به امواج خطر بسپارد

و بخواهد چيزي را كشف كند

و بداند كه جهان پر آيات خداست

بشنود شعر خداوندي را در كار جهان

و ببندد كمرش را با عزم

و نمازش را در مزرعه

در كارگهي بگذارد

و مناجات كند با كارش

و در انديشه يك مسئله خوابش ببرد

و كتابش را بگذارد در زير سرش

و ببيند در خواب

حل يك مسئله را

باز با شادي درگيري يك مسئله بيدار شود

...

کتاب لبالب از نکته ها و آموزه هاي تجربي مديريتي است. پر از کليدهایي که براي گشودن درب هاي موفقيت در زندگي خصوصي و اجتماعي و در عرصه کار و تلاش به آن نياز داريم.  از خاطرات تلخ و شيريني است که در طول اين سال ها براي خانواده بزرگ پارت لاستيک اتفاق افتاده. حکايت صـــريح و بي رو توش از زندگي مرداني است که به قول سهراب دانه هاي دلشان پيداست و هر روز وضو با طپش پنجره ها مي گيرند.

و در يک کلام با تو مي گويم فوت استادي يک خدمتگزار بخش صنعت است که پس از سال ها تلاش و کوشش، حالا قصد کرده تا رمز پيشرفت و موفقيتش را براي نسل هاي آينده بنويسد و به فرداي ممکلت عزيزش تقديم کند.

اين کتاب سراسر عشق و وطن دوستي و ايران خواهي را به يکايک شما فرزندان عزيز و خوانندگان شريف ستاره دانايي تقديم مي کنم.

در دل هر سيبي، دانه محدودي است

در دل هر دانه، سيب ها نامحدود

چيستاني است عجيب

دانه باشيم نه سيب

ایرج یزدان بخش/مدیرعالی گروه صنعتی پارت لاستیک

 

.