سلام، يک سلام بهاري ، يک درود نيلوفري و يک تبريک صميمانه در خصوص حلول سال جديد به همه دوستاني که با خواندن ستـــاره دانايي تاکنون با ما هم راستا و هم انديشه بوده اند. سلامي که از آن عشق بهاري، عشقي پــاک و عميق مي تراود .

چه بهانه اي زيباتر از بهار براي نوشتن و چه حال و هــــوايي دل انگيز تر از بهار براي عاشقي کردن و چه زماني بهتر و مناسبتر از نوروز.
روزهاي پاياني سال 1394 را پشت سر مي گذاريم. روزهاي پرترافيک کاري و سرشار از هيجان.چه خوبست که در لابه لاي اين حجم کار، فرصتي داشته باشيم تا نگاهي به خودمان بيندازيم و 365 روزي را که امسال گذرانده ايم مرور کنيم.
ببينيم چه کرده ايم براي خـــود، خانواده مان و خانه بزرگ اجداديمان ايران عزيز.
ما انسان هاي عصر دانش محور، انسان هاي آگاه و انديشمند مسئوليت خطيري پيش رو داريم. وظيفه تک تک ماست که تمام هم و غم خود را بر اين مسئله بگذاريم که من جانشين خداوندم در زمين و بايد بدانم مسئوليت خطيري پيش رو دارم.
اميدوارم در سال جديد خداوند تواني بيش از پيش به ما عطا کند براي اين باور مهم و براي اجراي آن.
بامدادان که تفاوت نکند ليل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشاي بهار
کوه ، صحرا و درختان همه در تسبيحند
نه همه مستمعان فهم کنند اين اسرار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق
نه کم از بلبل مستي، تو بنال اي هوشيار

آفرينش همه تنبيه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر ديوار
خبرت هست که مرغان چمن مي گويند
آخر اي خفته! سر از خواب جهالت بردار
حافظ در ديوان شعر خود حدود چهل بار به بهار، نوبهار، بهاران اشاره کرده است. بهار او پايان نخوت خزان است . بهاري است که پاييز را به خواري فرو مي افکند و زيرپا مي گذارد. با آمدن بهار هر چه ظلمت است به نور بدل مي شود و صبح اميــد سر مي رسد.
آن همه ناز و تنعم که خزان مي فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
در جايي ديگر از غنيمت دانستن اين ايام اين گونه ياد مي کند
افسوس که عمر بهاران کوتاه است و به يک دم، مهلت بهار طبيعت و عمر به سر رسيده است. پس بهتر آن که قدر بهار عمر را نيک بدانيم.
آغاز بهار را با شعري زيبا به محضرتان تبريک مي گويم:
دانه مي چيد کبوتر به سرافشاني بيد
لانه مي ساخت پرستو به تماشا خورشيد
صبح از برج سپيداران مي آمد باز
روز، با شادي گنجشکان ، مي شد آغاز
نغمه ساران سراپردة دستان و نوا
روي اين سبزة گسترده سرا پرده رها
دست همچون پرپروانه پر از نقش و نگار
پرزنان هر سو، پروانة رنگين بهار
هست و من يافته ام، در همه ذرات ، بسي
روح شيداي کسي، نور و نسيم نفسي!
مي دمد در همه، اين روح نوازشگر پاک
مي وزد بر همه، اين نور و نسيم از دل خاک!
چشم اگر هست به پيدا و به ناپيدا باز
نيک بيند که چه غوغاست درين چشم انداز
مهر – چون مادر – مي تابد، سرشار از مهر
نور مي بارد از آيينه پاک سپهر
مي تپد گرم، هم آواز زمان قلب زمين
موج موسيقيِ رويش، چه خوش افکنده طنين
ابر، مي آيد، سرتا پا ايثار و نثار
سينه ريزش را مي بخشد بر شاليزار
رود، مي گريد تا سبزه بخندد شاداب
آب، مي خواهد جاري کند از چوب، گلاب
خاک، مي کوشد تا دانه نمايد پرواز
باد، مي رقصد تا غنچه بخواند آواز
مرغ، مي خواند تا سنگ نباشد دلتنگ
مهر، مي خواهد تا لعل بسازد از سنگ
تاک، صد بوسه ز خورشيد ربايد از دور
تا که به صد خوشه چو خورشيد برآرد انگور
سرو، نيلوفر نشکفتة نوخاسته را
مي دهد ياري کز شاخه بيايد بالا
سرخوشانند ستايشگر خورشيد و زمين
همه مهر است و محبت، نه جدال است و نه کين
اشک مي جوشد در چشمة چشمم ناگاه
بغض مي پيچد در سينة سوزانم، آه!
پس چرا ما نتوانيم که اين سان باشيم؟
به خود آئيم و بخواهيم که: انسان باشيم!
ايرج يزدانبخش
مدير عالي گروه صنعتي پارت لاستيک