آب خوردن.- خرج برداشتن.
(( این کار خیلی آب خواهدخورد)). گران تمام شدن و اسباب زحمت فراهم کردن. ((این مساله برات خیلی آب می خورد !))
آب از چیزی خوردن.
معلول فلان فلان چیز بودن: (( کینه آنها به شما از آنجـــا آب می خورد که با فامیلشان وصلت نکردید))؛ ((آن شایعه از آنجا آب می خورد که ...))
آب نخوردن چشم، از چیزی یا از کاری یا از شخصی.
امید عافیت نداشتن از ...؛ به دریافت نتیجه مثبت ومفیدی امیدوار نبودن؛ عاقبت نامبارکی را پیشبینی کردن: (( چشم من از این ازدواج آب نمی خورد.)). (( از همان اول چشم من از این کار آب نمی خورد.)).(( از تقی چشمم آب نمی خورد)). – مایوس بودن از چیزی، از کاری، یا از شخصی.
آب چشم گرفتن از کسی.
کسی را مرعوب خود کردن . از راه ایجاد وحشت، تسلط روحی برکسی پیدا کردن. زهر چشم از کسی گرفتن: (( چنان زهر چشمی از بچه ها گرفته که بیا و ببین.))
آب خوش از گلو پائین نرفتن.
به قدر یک آب خوردن آسایش و راحت پیدا نکردن. کمترین فرصتی برای استراحت نداشتن. کم ترین لحظه ئی راحت نبودن.
از آب درآمدن.
برای خود چیزی شدن. به یک جائی رسیدن: (( این بچه هیچی از آب درنمیاد)). (( آنها زن و شوهر خوبی از آب درآمدند.))
آب در غربال کردن.
کار بی نتیجه ئی انجام دادن. کار بی ثمر انجام دادن. نظیر.((آب درهاون کوفتن)).
به آب مرده شوخانه دست و رو شسته بودن .
فوق العاده و قیح و دریده و بی چشم و رو بودن. بی حیا و پر رو بودن: (( انگار فلانی دست و رویش را با آب مرده شور خونه شسته)).
زیرآب کسی را زدن .
کسی را به حیله و تزویر از جائی بیرون راندن. به حیله و تزویر باعث انفصال کسی از شغلی شدن. پر کسی را کشیدن.
آب در دل کسی تکان نخوردن .
کاری را بدون بروز هیچگونه دردسری انجام دادن. بی سروصدا به کاری که تصور نمی رفته است بتوان بدون سر و صدا انجامش داد، توفیق حاصل کردن.
آب حمام تعارف کردن .
در موردی گفته می شود که کسی بخواهد با اهدای چیز پیش پا ریخته و بی ارزش بر کسی منت بگذارد.
آب دادن . سر و گوش آب دادن.
برای خبرچینی یا سر درآوردن از مساله ئی در باب آن مساله کسب خبر کردن. استراق سمع کردن. دسته گل آب دادن. باعملی نسنجیده افتضاحی به بار آوردن.
آب (یا: آب انبار) دست یزید افتادن.
کار به دست آدم نا بابی افتادن؛ ظالمی بر سر کار آمدن؛ کار به دست کسی که از او امید مساعدت و همراهی نمی رود افتادن
آب دیزی را زیاد کردن.
تعارف نداشتن. برای مهمانی که به خانه می آید، تشریفات اضافی نچیدن و تنها به ماحضر قناعت کردن.
آب را گره زدن .
فوق العاده ناجنس و حقه باز بودن: (( حقه بازی است که آب را گره می زند!))
آب روی آتش ریختن .
فتنه ئی را یکسره خواباندن ؛ قال قضیه را کندن.
مثل آبی که بر آتش ریخته شود.- کنایه از تاثیر فوق العاده حرفی یا عملی است-) ( درست مثل آبی که روی آتش بریزی ))
آب زیر پوست دویدن.
به دولت رسیدن؛ رنگ و روئی پیدا کردن، بهبود یافتن و سرحال آمدن. ثروتی بهم رساندن.
منبع:هفته نامه کیهان/به کوشش: آتنا طوسیان