ادبيات فارسي ميراث نياکان ماست.وظيفه ي ماست از آن مراقبت کنيم و زنده نگاهش داريم.قديمتر ها در هر محفلي گلستاني خوانده می شد و بر حافظ تفاعلي زده می شد ويا حماسه اي از شاهنامه اجرا می شدواينگونه بود که حرمت سخنان بزرگان و پاسداري از کلامشان همواره محفوظ بود.بچه ها با سعدي بزرگ آشنا بودند و حافظ و مولانا و فردوسي را ارج می نهادند .و به همین واسطه است که اکــنون می بينيم کسي نيست که قبل از دهه پنجاه زيسته باشد و حداقل چند بيت شاهنامه ،غزلي از حافظ و يا نکته اي از سعدي بزرگ را نداند.
همه اش درس بود و آموزش و عشق و اميد...
لذا برآن شديم که در لا به لاي زندگي روزمره و ادبيات نو و اشعار معاصر گريزي بزنيم به گلستان پراز گل سعدي عزيز و بياموزيم آنچه مي گويد و به کار ببنديم آنچه هشدار مي دهد.
گلستان را هشت باب است و هر باب حاوي سخني ارزنده و سرشار از حکمت.
باب نخست در سيرت پادشاهان است و دوم باب در اخلاق درويشان،باب سوم از فضيلت قناعت سخن می گويد و باب چهارم در فوايد خاموشي،باب پنجم عشق و جواني است و باب ششم ضعف و پيري ،باب هفتم در مورد تربيت و باب هشتم در آداب صحبت است.
و مشاهده می کنيم که سعدي عزيز در اين هشت باب کل زندگي و آنچه لازمه ي زندگي ایده آل است را به تصوير کشيده است.
و اينک چند حکايت شيرين:
شاعرى پيش امير دزدان رفت و ثنايي بر او بگفت . فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر* کنند. مسکين برهنه به سرما همي رفت. سگان در قفاي* وي افتادند . خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع کند ، در زمين يخ گرفته بود ، عاجز شد ، گفت : اين چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته . امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد ، گفت : اي حکيم ، از من چيزي بخواه . گفت : جامه خود را مي خواهم اگر انعام* فرمايي .
اميدوار بود آدمى به خير كسان
مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان
سالار دزدان را رحمت بروي آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستيني برو مزيد کرد و درمي چند*.
بدرکنند:بیرون کنند
قفا:پشت سر
انعام:به کسر الف،بخشش
درمی چند:چند درهم،مقداری پول
باب چهارم
****
يکي از حکما را شنيدم که مي گفت : هرگز کسي به جهل خويش اقرار نکرده است مگر آن کسي که چون ديگري در سخن* باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.
سخن را سر است اى خداوند و بن / مياور سخن در ميان سخن
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش / نگويد سخن تا نبيند خموش
در سخن:درحال سخن گفتن*
باب چهارم
****
دست و پا بريده اي هزار پايي بکشت. صاحبدلي بر او گذر کرد و گفت سبحان الله با هزار پاي که داشت چون اجلش فـرا رسيد از بي دست و پايي گريختن نتوانست.
در آن دم که دشمن پياپي رسيد / کمان کياني نشايد کشيد
باب سوم
****
صيادي ضعيف را ماهي قوي به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت ماهي بر او غالب آمد* و دام از دستش در ربود و برفت.
دام هر بار ماهي آوردي / ماهي اين بار رفت و دام ببرد
ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش کردند که چنين صيدي در دامت افتاد و ندانستي نگاه داشتن. گفت اي برادران چه توان کردن؟ مرا روزي نبود و ماهي را همچنان روزي مانده بود.
صياد بي روزي در دجله نگيرد و ماهي بي اجل بر خشک نميرد.
غالب آمد:چيره شد
باب سوم
****
مردکي را چشم درد خاست . پيش بيطار* رفت که دوا کن . بيطار از آنچه که در چشم خَرها مي کرد در چشم او ريخت و کور شد . مردک شکايت به قاضي برد و گفت : اين بيطار من را خر فرض کرد و از آنچه که در چشم خرها مي ريخت در چشم من فرو ريخت و کور شدم ، قاضي گفت : بر بيطار هيچ تاوان نيست اگر تو خر نبودي با حضور طبيبان حاذق *پيش بيطار نميرفتي .
ندهد هوشمندِ روشن راي / به فرومايه ، کارهاي خطير
بورياباف* اگر چه بافنده است/ نبرندش به کارگاه حرير
*بيطار:دامپزشک
حاذق:ماهر
بورياباف:حصير باف
باب هفتم
****
زاهدي مهمان پادشاهي بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت* او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او، تا ظنّ صلاحيت در حق او زيادت کنند.
ترسم نرسي به کعبه ،اي اعرابي
کين ره که تو مي روي به ترکستان است
گفت در نظر ايشان چيزي نخوردم که به کار آيد، گفت نماز را هم قضا کن که چيزي نکردي که به کار آيد.
تا چه خواهي خريدن اي معذور/ روز درماندگي به سيم دغل*
ارادت:نيازو ضرورت
دغل:تقلبي
باب دوم
****
اعرابي را ديدم در حلقه جوهريان بصره که حکايت همي کرد که وقتي در بياباني راه گم کرده بودم و از زاد معني چيزي با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده* که همي ناگاه کيسه اي يافتم پر مرواريد هرگز آن ذوق و شادي فراموش نکنم که پنداشتم گندم بريانست باز آن تلخي و نوميدي که معلوم کردم که مرواريدست.
در بيابان خشک و ريگ روان / تشنه را در دهان ، چه در چه صد
مرد بي توشه کاوفتاد از پاي / بر کمربند او چه زر چه خزف*
بر هلاک نهاده:به هلاکت افتادن و مردن
خزف : هر چيز گلي که در آتش پخته شده باشد. ظرف سفالين
باب دوم
****
هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان درهم نکشيده ،مگر وقتي که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پاي پوشي نداشتم به جامع کوفه* در آمدم دلتنگ. يکي را ديدم که پاي نداشت سپاس نعمت حق به جاي آوردم و بر بي کفشي صبر کردم.
مرغ بريان به چشم مردم سير/کمتر از برگ تره بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نيست/شلغم پخته مرغ بريان است
*جامع کوفه:جمع کوفيان
باب سوم
****
ياد دارم که در ايام طفوليت متعبد بودمي و شب خيز و مولع* زهد و پرهيز شبي در خدمت پدر رحمة الله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف *عزيز بر کنار گرفته و طايفه اي گرد ما خفته. پدر را گفتم از اينان يکي سر بر نميدارد که دوگانه اي بگزارد .چنان خواب غفلت برده اند که گويي نخفته اند که مرده اند .گفت جان پدر تو نيز اگر بخفتي به از آن که در پوستين خلق افتي*
نبيند مدعى جز خويشتن را / که دارد پرده پندار در پيش
گرت چشم خدا بينى ببخشند / نبينى هيچ کس عاجزتر از خويش
*مولع:حرص و ولع
مصحف:قرآن
در پوستين خلق افتادن:کنايه از فضولي کردن
منبع:گلستان سعدي به تصحيح:محمدعلي فروغي/ به انتخاب : مژگان ربانی