گیله مرد کوچک ساحل چمخاله از سالهای دور می گوید.از آن روزها که آرزوهایش کوچک بود .و معنی هر سخن دوست داشتن بود.گیله مرد از باغچه اش می گوید، از عشق به گلها یش، آبیاری درختانش، رویش بنفشه هایش، گل دادن شمعدانی ها و هزار و یک داستان دیگر که در پیچ و تاب روزگار و در کشاکش روزمرگی ها گم شده اند.او به یاد می آورد تمام شیطنت ها و بازیهای بچگی را، خنده های کودکانه را ، سطر سطر و برگ برگ دفترش قصه است و خاطره و آرزو...

 

از چای خوردن ساده و صمیمانه روستایی ،کتری سیاه و اجاق کوچک و گرم حوالی ساحل،از عطر بهار نارنج و طعم مربای شقاقل،از چکمه های بلند ترکمانان ،از آن بخاری دیواری که بـا تراشه های چوب می سوخت و چه گرم و مهربـان می سوخت،از صدای زوزه ی گرگها کـــه خواب شبانه و کودکانه شان را آشفته میکرد،از عصرهای طولانی جمعه که برخلاف بزرگترها برای او رنگارنگ و زیبا بود.

از دامن های چیندار و پر از گل زنان روستا، از رخت و لباس های نو، عیدهای شاد

از وقتی که همه ی راهها برای او و برای هلیا به ساحل چمخاله ختم میشد...

هلیا!نامی که ساخته ی خود اوست.می گویند هلیا را از به هم ریختن کلمه ی الهی ساخته است

او به هلیا می نویسد، از شهری که دوستش میداشتند ...

(بار دیگر شهری که دوست می داشتم) عنوان یکی از کتابهای نویسنده ارزشمند کشورمان (نادر ابراهیمی) است که سال 1387 کوله بارش را بست و با چمخاله و ستاره آباد و گیلان و همه خداحافظی کرد و با کتابهای سرشار از صمیمیت و مهربانی و خاطره اش یاد خود را برای همیشه جاوید نگه داشت.

نادر ابراهیمی در14 فروردین 1315 در تهران بدنیا آمد، پدرش عطا الملک ابراهیمی، از نوادگان ابراهیم خان ظهیرالدوله، حاکم نامدار کرمان در عصر قاجار بود،مادراو هم از لاهیجانی های مقیم تهران بشمار می آمد.

 نادر ابراهیمی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش یعنی شهر تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکده حقوق وارد شد. اما این دانشکده را پس از دو سـال نا تمام رها کرد و سپس لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی را اخذ نمود. ارایه فهرست کاملی از شغلهای ابراهیمی، کار دشواری است. او خود در دو کتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیتهای گوناگون خود نیز پرداخته است.

 از جمله شغل های او بوده است: کمک کارگری، تعمیرگاه سیار در ترکمن صحرا، کارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانک، صفحه بندی روزنامه و مجله و کارهای چاپ دیگر، میرزایی یک حجره فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایرانشناسی عملی و چاپ مقاله های ایران شناختی، فیلم سازی و مستند سینمایی، مصور کردن کتابهای کودکان، نقاشی و خطاطی، تدریس در دانشگاه و ...

 نوشتن را از ۱۵ سالگی آغاز کرده بود و در سال ۱۳۴۲ نخستین کتاب خود را با عنوان «خانه ای برای شب» به چاپ رسانید .تا سال ۱۳۸۰ علاوه بر صدها مقاله تحقیقی و نقد، بیش از صد کتاب از او چاپ و منتشر شده است که دربرگیرنده داستان بلند (رمان) و کوتاه، کتاب کودک و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینه های گوناگون است. ضمن آن که چند اثرش به زبانهای مختلف دنیا برگردانده شده است.

نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه تلویزیونی را نوشته و کارگردانی کرده، و آهنگ ها و ترانه هایی برای آنها ساخته است.

ابراهیمی در زمینه ادبیات کودکان تلاشهای چشمگیری داشته است.

جایزه نخست براتیسلاوا، جایزه نخست تعلیم و تربیت یونسکو ، جایزه کتاب برگزیده سال ایران و چندین جایزه دیگر را نیز دریافت کرده است او همچنین عنوان نویسنده برگزیده ادبیات داستانی ۲۰ سال بعد از انقلاب را به خاطر داستان بلند و هفت جلدی «آتش بدون دود» به دست آورده است.

 نادر ابراهیمی رشته های مختلف ورزشی را تجربه کرده، یکی از قدیمی ترین گروه های کوهنوردی به نام «اَبَرمرد» را بنیان نهاده و در توسعه کوهنوردی و اخلاق کوهنوردی، تأثیرگذار بوده است.نادر ابراهیمی در سن ۷۲ سالگی پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بعد از ظهر پنجشنبه ۱۶خرداد ۱۳۸۷ درگذشت.

بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که عشقش (هلیا) پس از گذر روزها ،او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.مرد عاشق به شهری باز می گردد که روزگاری به خاطر عشقش از آن گریخته بود و از آن طرد شده بود.به شهری کــه دوستش می داشت...و می گوید هیچ عشقی ماندگارتر از عشق به خاک نیست...حتی عشقی که برایش از خاکت بگذری

این کتاب کوچک ، تنها داستان گلایه ها و واگویه های مرد عاشقی نیست که محبوبش رهایش کرده...نویسنده با دقت و ظرافت در پس پرده دلتنگی عاشقی تنها ، بسیاری از عادات ، معضلات و نکات اجتماعی رادر چارچوب یک جامعه کوچک مورد اشاره قرار داده است.

 نادر ابراهیمی در این کتاب خواننده را با جریانی آرام وارد دنیایی از تضاد ها و تناقض های جامعه می کند که افکار پوسیده حاکم بر آن معصومیت کودکـی را به بی وفایی ، عشق را به نفرت و زندگی را به زنده مانی تبدیل کرده است و هنگامی که عاشق تنها رها شده به شهری که روزگاری دوستش می داشت ودر آن به دنیا آمده بود و با هر نفس عشق را در دل پرورانده بــــــود،بازمی گردد ، هر چند پدران این شهر از دنیا رفته اند اما رسوم و عادات کهنه آنان همچون تـــار عنکبوتی ، هر زنده وجانداری را به بند می کشد؛ عنکبوت پیر مرده اما تارها هنوز پابرجا مانده است.

 هر چند این داستان انباری از جملاتی لطیف و عمیق با مفاهیمی زیبا و تاثیرگذار است اما گاهی به نظر می رسد این کتاب ، یک کتاب داستان نیست ؛ گویی این جملات ، حرف دل نویسنده ای است که روی کاغذ فریاد کشیده است تا بالاخره خوانده شود.

نادر ابراهیمی الفبای انسانیت و معنای عشق را خوب می داند و روزمرگی ها و تکرارها را چنان معنا می بخشد که گویی همه چیز این جهان جذاب و زیباست و کسالت در آن جایی ندارد.

سخن را کوتاه کرده و به صورت پراکنده به قسمت هایی از داستان زیبای بار دیگر شهری که دوست می داشتم اشــاره می کنیم

- من پیش از این بارها گفته ام که التماس، شکوه زندگی را فـــــرو می ریزد

- گریستن، هلیا، تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز!

- گل ها از آنکه باغچه کوچک است، باغ کوچک است و دنیـا کوچک تر از همه ی آنهاست، نهراسیدند.

- هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است.

- روزی دانستیم- و تو نیز خواهی دانست- که زمان جاودان بودن همه چیز را نفی می کند

- بخواب هلیا! بس است! راهی است که رفته ایم. آیا کدامین باران تمام غبارها را خواهد شست؟

- هلیا بازگشت ما پایان همه چیز بود. می توان به سوی رهایی گریخت؛ اما بازگشت به سوی اسارت نابخشودنی است.

- هلیای من! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش. من خوب آگاهم که زندگی یکسر صحنه ی بازیست. ولی بدان همه کس برای بازیهای حقیر آفریده نشده اند.

- من هرگــز نخواستم کــــه از عشق افسـانه ای بیــــافرینم مــن می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم،کودکانه ساده و روستایی.من از دوست داشتن فقط لحظه هـــــــا را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خــــرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه رنگین زنان چای چین

لحظه دست باد بر گیسوان تو

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکـــان می شناختم.

- و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت. که چه سوگوارانه است تمام پایان ها

- باز می گردم، همیشه باز می گردم، مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سر آغاز بپنداری یا پایان، من در پایان پایـــان ها فـــرو نمی روم. باز می گردم. همیشه باز می گردم. مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.

- هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟

- تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است و تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها

سهل است انسان بمیرد تا آنکه به تکدی حیات بر خیزد...

و این جاست که باید گفت:سطر سطر کتابهای او چنان به عشق آغشته است و به قول سهراب در کتابهای او چنــــان نسیمی می وزد که نمی توان در همین یکی دو صفحه نشریه آنها را گنجاند و از باقی سطورش غافل شد.که به یقین چنین کاری خبطی است نا بخشودنی.

اوعاشقانه آرامش را چنین آغاز می کند:

عشق به دیگری ضرورت نیست/حادثه است

عشق به و طن ضرورت است نه حادثه

و عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه

 توصیه می کنم یک عاشقانه ی آرام او را نیزبا عشق و با حضور قلب بخوانید و به روح آسمانی اش درود بفرستید.            

منبع:جملات نغز برگرفته از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم

به قلم:  مژگان ربانی