از شماره های پیشین قول داده بودیم که بیشتر به بررسی آثاری بپردازیم که در زندگی کنونی و در کنار بازار داغ و پر از هیاهوی دنیای مجازی گم شده اند و در مقابل بمباران اطلاعات و سیل اشعار ومطالبی که روزانه در س

ایت ها و گروهها و اپلیکیشنها دست به دست می چرخد که البته صحت و سقم مطالب ،نویسنده و شاعرش با خداست،با دقت بیشتری این عزیزان شاعر و نویسنده را شناسایی کنیم و دست کم یک بند از نوشته هایشان را بخوانیم.

گاه نویسنده ای سالها مینویسد و تلاش میکند اثری نامی و یادی ...به جاوید از خود برجای بگذارد، با اینهمه چیزی در خور تعریف از او نمی ماند و شاید در گذر زمان اثری کمرنگ و بعدها محو ازو بماند .آنچه مسلم است مردمی نوشتن اوست. کلامی پر رنگ و همیشگی خواهد بود که قالب نوشتاری آن عامه پسندتر باشد.

این به آن معنا نیست که نوشته های تخصصی و سرشار از صناعات پیچیده ی ادبی محلی از اعراب نداشته باشند و جایی در دلها باز نکنند که اگر اینگونه بود نام خاقانی و منوچهری و ...تا کنون باید پاک میشد،چرا که شعر ایشان مملو از استعارات و صنایع سنگین و پیچیده ی ادبی است و نام ایشان همیشه در زمره ی برجسته ترین و ماناترین شاعران این سرزمین است. و لی در کنار این شاعران ،شیخ اجل سعدی شیراز و خواجه ی بزرگوار حافظ عزیز و شاعر بلخی پرآوازه مولوی گرامی همه و همه در زمره بزرگانی هستند که از شرق تا غرب شمال و جنوب با هر مسلک و هر ملیتی شعر ایشان را میپسندند و بسیاری نیز آن را میفهمند.

لذا یک اثرجاودانه و یک نویسنده ی ماندگار لزوما باید کلامی مردمی و پر از عشق داشته باشد تا بتوان با او و آثارش ارتباط برقرار کرد. بعبارتی "سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند"

این همه را برای آن گفتیم که از شاعر جوانی سخن برانیم که گرچه کم زیست و زود رفت ولی با اشعار نغزش روزنه ای رو به خورشید گشود و در کتاب لایتناهی ادبیات نقشی زد و سطری نوشت.

اینک گذری اجمالی خواهیم داشت بر زندگی کوتاه این شاعر جوان و توانا که از دیار پاک و مهربان فارس برخاست. نجمه زارع شاعري كه در ۲۹ آذر سال1361 در استان فارس در شهرستان كازرون به دنيا آمد .دوران دبستان ،متوسطه و دبیرستان خود را در شهر قم گذراند و درسال 1379به دانشگاه راه پیدا کرد. فارغ التحصيل رشته عمران دانشگاه همدان بود .وی در 20 كنگره سراسري شعر كشور به عنوان نفر برگزيده انتخاب و معرفي شده بود. غزلهای او ناب و ستودنی است.

غزل زارع با ویژگی های خاصش ، سپید خوانی ردیف ، چینش کلمات ، استفاده از دایره واژگانی که بیش تر می توان گفت فضایش به فضای شعر مدرن می خورد، در چارچوب شعر کلاسیک به بهترین وجه، خود را نشان می دهد. زبان ویژه و دایره واژگانی مخصوص خود را دارد.زارع اگر بیش تر زنده می ماند،به سبک خاص شخصی اش تبدیل می شد.. باید درباره خصوصیات اخلاقی و تاثیر آن در شعرش گفت. وی شاعری بسیار باوقار و متین و درون گرا بودو این ویژگی به کلمات و شعرش هم منتقل شده بود. در شعرش عصیان داشت ولی هرگز از دایره وقار و شخصیت فاخر زنانه اش خارج نشد. شاعر خوش الحان و لطیف طبع ما در 31 شهريور 1384 در بيمارستان گلپايگاني قم هنگامی که برای یک عمل جراحی به اوداروي بيهوشي تزریق شد ،دیگر به هوش نیامد ودفتر زندگی کوتاه و عاشقانه اش برای همیشه بسته شد . یادش گرامی


... و ای بهانه ی شیرینتر از شکر قندم
به عشق پاک کسی جز تو دل نمی بندم

همین بس است که هر لحظه ای که می گذرد
گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گامهای زمین
نمی برند و به مقصد نمی رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر
ولی نه! هیچ کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه ی این شعر خوب باور کن
که در سرودن این شعرها هنرمندم

********************

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه

گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم....
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله های دلم درد میکشند
باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه -

****************
غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود
می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود
تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود
باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود
گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

****************
بده بـــه دست من این بار بیستونها را

که این چنین به تو ثابت کنم جنونها را

بگـــو بـــه دفتـــر تاریــــخ تا سیاه کند

به نام ما همه ی سطرها، ستونها را

عبور کم کن از این کوچه ها که می ترسم

بسـازی از دل مـــردم کلکسیونهـــا را

میان جاده بدون تو خوب می فهمم

نوشته‌های غــــم انگیز کامیونها را!

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را
بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را




وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابرمان چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق‌اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود