خوانندگان صمیمی ماهنامه «ستاره دانایی» سلام

بسیار خرسندم که دهه نود هجری خورشیدی را با چهاردهمین شماره «ستاره دانایی»، در کنار شما آغاز کرده ایم و در فصل رویش و زایش، تلاش می کنیم تا فکری نو و اندیشه ای جديد را به جامعه عزیزمان ارزانی نماییم.

 

به نظر می رسد توانسته ایم با ماهنامه مان ،هرچند آرام و باطمانینه، اما عمیق و اساسی، جا پای محکمی را برای خود، در روان و اندیشه ی مخاطبان مان به دست آوریم. از حسن انتخاب و اعتماد شما همراهان همیشگی «ستاره دانایی» سپاسگزارم و از اين که ما را براي پرباري انديشه هايتان انتخاب کرده ايد سرفراز!

 

خداقوت و دست مریزادی جانانه هم می گویم به فرزندان عزیز و خلاقم در گروه صنعتی پارت لاستیک که علی رغم همه مشغولیت های شغلی که دارند، پذیرفته اند هر ماه، نشریه اي پربار و آموزنده، برای شما تهیه و در اختیارتان قرار دهند. ما در گروه صنعتی پارت لاستیک شعاری داریم و آن این است که: «اگر بخشی از یک راه حل نباشیم، قطعا بخشی از یک مشکل خواهیم بود»؛ پس با چنین دیدگاه و نگاهی، همواره کوشیده ایم از کنار کوچکترین مشکلات و موضوعات فرهنگی و اجتماعی پيرامون مان، بی تفاوت و غیرمسوولانه عبور نکنیم و هرکجا کمی و کاستی دیدیم، مسوولانه و دلسوزانه درصدد اصلاح آن برآییم.

چند روزی است که در میان یادداشت های پراکنده و نوشته های بایگانی شده ام، واژه ای ذهنم را مشغول به خود کرده است. واژه ای که در عین سادگی و کوتاهی، جمع اضداد است و پر از مفاهیم متناقض و متضاد!

نمی دانم آیا در لابلای گرفتاری ها و اشتغالات روزمره، تاکنون فرصتی یافته اید تا به واژه «عُمر»، نگاهی دقیق و موشکافانه بیاندازید؟ این که «عُمر» آدم ها چگونه آغاز می شود و چگونه به انتها می رسد؟ این که برداشت انسان ها از کیفیت و کمیت «عمرِ ایده آل»، چیست؟ و اصولا چه عمری را «عمر بابرکت» و «پرنعمت» می دانند؟ قدیمی ترها همیشه در دعاهایی که برای جوانان شان می خواندند، می گفتند: «الهی عمر به کمال داشته باشی!»، اما همین «کمالِ عمر»، پر از تفسیرها و تعبیرهای متضاد است!

در نظر « مرحوم مجتبی کاشانی»، مدير خوش قريحه بخش صنعت، «عرض» و «طول» و «ارتفاعِ» عمر، اصلا مهم نیست. از دیدگاه او، این، «حجم» عمر آدم ها است که به آن ها عیار و اعتبار می بخشد:

طول عمر ما

سن و سال ما است

عرض عمر ما

قیل و قال ما است

ارتفاع عمر

پرّ و بال ماست

حجم عمر ما، کمال ماست

انتخاب کن عزیز!

در نظر «شاعر» اصلا مهم نیست ده سال زنده باشی یا صد سال! او به کیفیت این ده یا صد سال کار دارد. چه بسا آن هایی که در عنفوان جوانی با کوله باری از صدق و خلوصِ نیت، بار سفر بستند و چه بسیار کسانی که صدسال زیستند، اما اگر یک قرن دیگر هم زنده بودند، باز نفعی و عایدی از زندگی شان به جامعه نمی رسید!

این، بسیار مهم است که فلسفه خلقت مان را بدانیم و به یک جمع بندی مشترک، از دلایل آفرینش برسیم. «مولوی»، خیلی زیبا و ساده، در مثنوی معنوی با چند سوال و جواب کوتاه، پاسخی متین و متقن به فلسفه حیات می دهد. او در ابتدا می پرسد:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم؟

و بعد خودش به تک تک این سوال ها جواب می دهد:

آن چه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز برآنم که همان جا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

این خیال عارفانه و تمثیل شاعرانه از عمر، در نگاه دیگر شاعران نیک بینِ سرزمین مان هم جاری و ساری بوده است. اغلب خردمندان و حکیمان ایرانی در آثارشان، به غنیمت دانستن عمر و جمع کردن ره توشه ای از مزرعه دنیا توصیه نموده اند. شیخ اجل، «سعدی شیرازی» در بهترین این نمونه ها می گوید: «یک شب تامل ایام گذشته می کردم و بر عمرِ تلف کرده تاسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم:

هر دم از عمر می رود نفسی

چون نگه می کنم نماند بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر این پنج روز دریابی!

خِجِل آن کس که رفت و کار نساخت

کوسِ رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشینِ بامدادِ رحیل

باز دارد پیاده را ز سبیل

هرکه آمد عمارتی نو ساخت

رفت و منزل به دیگری پرداخت

وان دگر پخت همچنان هوسی

وین عمارت بسر نبرد کسی

یارِ ناپایدار دوست مدار

دوستی را نشاید این غدار

نیک و بد چون همی بباید مُرد

خُنُک آن کس که گوی نیکی برد

عمر برف است و آفتابِ تموز

اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز

ای تهی دستِ رفته در بازار

تَرسَمت پُر نیاوری دستار

هرکه مزروع خود بخورد به خوید

وقتِ خرمنش خوشه باید چید

به راستی چه شاخصه هایی در مسیر زندگی ما قرار می گیرد که عمر ما را پرکیفیت می کند؟ آن ها که کتاب «پنجمین فرمان»، نوشته «پیترسنگه» را خوانده اند، در آن کتاب، به سرفصل «مقصد و مقصود» برخورده اند که چگونه «سنگه»، مسیر حرکت سازمان ها را بر مبنای دو زیرساخت «مقصد» و «مقصود» طرح ریزی کرده است. «مقصد»، راهی است برای طی طریق و رسیدن به هدف غایی و نهایی و «مقصود»، همان هدف آخرین است که باید تمام برنامه ها و سیاست ها، حول محورش طرح ریخته شود. من می خواهم با وام گرفتن از تعالیم سنگه، «مقصد و مقصود»ِ مورد بحث او را در مسیر عمر آدمی تشریح کنم و به این نکته دست یابم که همه پرباری و ثمرداری عمر انسان، به مقصد و مقصودی است که از آغاز، برای خود تعریف می کند. آیا ثروت می تواند مقصد غایی زندگی باشد؟ آیا شهرت و نام آوری می تواند به عنوان هدفی متعالی مورد توجه قرار بگیرد؟ آیا داشتن ماشین آخرین مدل یا ویلایی در کنار دریا یا خانه ای در بهترين نقطه شهر و... می تواند به عنوان مقصد عمر ما تعیین شود؟!

مسلما نه! چون اگر مال و ثروت یا جاه و مکنت، مقصد زندگی تعیین بشود، همه آدم ها از بام تا شام، با دستاویز قرار دادن هر وسیله و بهانه ای، صرفا می کوشند تا به هدف نهایی شان دست پیدا کنند و از هر مستمسکی، برای رسیدن به مقصد زندگی شان بهره می گیرند! و جهانی را تصور کنید که مردمانش، با راستی و ناراستی، صداقت و بی صداقتی، مشروع و نامشروع، در پی کسب ثروت و قدرت و شهرت اجتماعی باشند و هیچ معنویتی را جز رسیدن به همین مقصدهای تعریف شده نشناسند! چه جنایت ها و خیانت هایی در چنین شرایطی رخ می دهد؟ و نظامی همچون نظام حاکم بر جنگل، بر روابط متقابل آدم ها مستولی می شود! به عبارت دیگر، در یک چنین محیطی است که این مَثَل معروف محقق می شود:

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

که در نظام طبیعت ضعیف پامال است

و اين در حالي است که در نظام آفرينش انسان، دانايي، توانايي است، چراکه گفته اند:

هرکه داناتر، تواناتر بود

می خواهم به این نکته تاکید و اشاره کنم که نظام آفرینش انسان، نمی تواند بر پایه قانون حاکم بر نظام جنگل طرح ریزی شده باشد. پس همان طور که در ابتدای حرف هایم از زبان مولانا گفتم، قطعا فلسفه وجودی ما انسان ها که از عالم لاهوت، به ناسوت رحل اقامت کرده ایم، ارزشمندتر و بالاتر از خوردن و خوابیدن یا شهوت و غریزه است:

زندگی یک آرزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله پروانه چیست؟

زندگی کن، زندگی افسانه نیست

گوش گن!

دریا صدایت می زند

هرچه ناپیدا صدایت می زند

جنگل خاموش می داند تو را

با صدایی سبز می خواند تو را

آتشی در جان توست

قمری تنها پی دستان توست

پیله پروانه از دنیا جداست

زندگی یک مقصد بی انتها است

هیچ جایی انتهای راه نیست!

این، تمامش ماجرای زندگی است!

داستان «آلفرد نوبل» را حتما شنیده اید که چگونه با شناختی که به طور اتفاقی، از عاقبت زندگی اش پیدا کرد، مسیر حرکتش را تغییر داد و از فردایی بدنام و بدعاقبت به نیکنامی و عاقبت بخیری رسید. او از جمله معدود افرادی بود که این شانس را آورد تا قبل از مرگ، آگهی وفاتش را بخواند. می دانید که «آلفرد نوبل»، مخترع دینامیت بود، ماده مرگ آفرینی که در جنگ، جان هزاران نفر را گرفته بود و تصویری جز ویرانی و خون و خونریزی نداشت!

زمانی که «لود ویگ»، برادر بزرگ تر «آلفرد» از دنیا رفت، روزنامه ها به خیال این که فرد فوت شده، همان مخترع دینامیت است، تیتر اصلی خود را به این واقعه اختصاص دادند. «آلفرد» وقتی صبح به تیتر یکی از این روزنامه ها نگاه کرد، متوجه این جمله شد که نوشته بود: «آلفرد نوبل، مخترع مرگ آورترین سلاح بشری مُرد!».

با دیدن این تیتر و درک احساس خشنودی نویسنده آن مطلب از مرگ مخترع ديناميت، بسیار ناراحت و غمگین شد و از خود پرسید: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟! فورا متن وصیتنامه اش را آورد. جمله های زیادی را خط زد و جمله های دیگری را به آن افزود. پیشنهاد کرد ثروتش، صرف جایزه ای برای صلح و پیشرفت های صلح آمیز شود. امروز ما «نوبل» را نه به نام دینامیت و نه به نام مخرب ترین سلاح بشری، بلکه به عنوان مبدع جایزه صلح، جایزه فیزیک و جایزه شیمی می شناسیم. او امروز هویت دیگری پیدا کرده و با تصمیمی که برای آینده پس از خودش اتخاذ کرد، مسیر زندگی اش را تغییر داد.

بله عزیزان من! گاه یک تصمیم برای تغییر یک سرنوشت کافی است. دوباره به همان دعای مادربزرگ ها و پدربزرگ ها اشاره می کنم: «عمر به کمال کردن». بارها گفته ام زیاده روی در هر مقوله ای فساد و تباهی ببار می آورد. شما اگر بیش از حد تفرج کنید، تفریح و سرگرمی داشته باشید، پولدار شوید، به مسافرت های خارجی بروید و... مطمئن باشید خیلی زود به فساد کشیده خواهید شد. تنها جایی که هرچه بیشتر در آن ورود پیدا کنیم، ارزشمندتر و آبدیده تر می شویم، عرصه «خدمت» به همنوعان مان است. امروز همه مردم دنیا، وقتی نام افرادی چون «فلورانس نایتینگل»، «ماهاتما گاندی»، «آلبرت شوایتزر» و خیلی های دیگر را می شنوند، بی اختیار به دلیل از خود گذشتگی ها و جان برکفی های شان، کلاه احترام از سر می گیرند و به انساندوستی آن ها ادای احترام می کنند. عامل اصلی شهرت این افراد، خدمات انساندوستانه شان به جامعه بشری بوده است. فرقی نمی کند همچون «نایتینگل»، بانوی چراغ به دست انگلیسی، در میدان دهشتناک جنگ، به سربازان کشور خودت خدمت کنی یا مثل «ماهاتما»، روح بزرگ هندوستان، پیام بی خشونتی و نفی هرگونه ظلم پذیری و استعمارزدگی ات را در سرتاسر جهان، عالم گیر کنی یا مثل «شوایتزر»، در روستایی کوچک و محقر در «گابن»، زندگی ات را وقف مراقبت از جذامیان افریقایی نمایی!

مهم این است که پذیرفته ای دیگران را بر خودت مقدم بدانی و سلامت و رفاه و آسایش ات را، سودای سلامت و رفاه و آسایش همنوعانت قراردهی! به نظر من، این عمر و این زندگی، عمر به کمال کردن و زندگی به کمال داشتن است!

عزيزان من!

همه آن هایی که نام شان به نیکی در تاریخ جهان ثبت و ضبط شده است، آن هایی بوده اند که بی اعتنا به خانه خودشان، در آبادانی مملکت و یاری و خدمت رسانی به همنوعانشان کوشیده اند. نشریه «گاردین»، چاپ لندن، چند وقت پیش، گزارش شگفت انگیزی از دانشمندانی را چاپ کرد که پذیرفته بودند آزمایشات تلخ و دردآوری را برای راستی آزمایی اختراع و اکتشاف شان، روی خود انجام دهند! «گاردین» این افراد را شجاع ترین و جان سخت ترین دانشمندان جهان نامیده بود که پذیرفته بودند، همچون موش های آزمایشگاهی، جان و سلامت شان را فدای نجات همنوعان شان بکنند! از «هنری هد»، پزشک فرانسوی که پذیرفت بازویش را به منظور کشف تغییر احساس در زمان قطع شدن اعصاب پیرامونی، مورد عمل جراحی قرار دهند، تا «الیزی ویدوسون» که برای بررسی آثار محدودکردن کالری روی سلامت بدن، رژیم غذایی سخت و مرگ آوری را برای خودش تجویز کرد. از «مری استرود» که پذیرفت عمل نمونه برداری از بافت ماهیچه پایش، بدون استفاده از مواد بی حس کننده انجام شود تا «اسحاق نیوتن» که اجازه داد برای پی بردن به ماهیت پیچیده قرنیه چشم، سوزنی را در کاسه چشمش فرو کنند و به پشت کره چشمش برسانند!

همراهان ستاره دانایی!

این مرحله از انسان دوستی، بالاترین مرحله آدمیت است و سرزمین های پیشرو و کشورهای توسعه یافته، کشورهایی هستند که بیشتر از بقیه، از وجود چنین انسان هایی سود می برند. انسان هايي که عمرشان را وقف سرزمين مادري شان مي کنند.

اگر عمری باقی و مجالی مانده باشد، در شماره آینده «ستاره دانایی» بیشتر در این باره با هم صحبت می کنیم. پس تا بعد، همه شما را به دستان تواناي خداي مهربان مي سپارم.

تو شاهکار خالقي تحقیر را باور نکن

در اوج بام زندگي، تصغير را باور مکن
بر روی بوم زندگی، هرچیز می خواهی بکش
زیبا و زشت اش پای تو، تقدیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نشد، نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید، آزادِ آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن