اين روزها، آدمها سرشان شلوغ است.

بعضي ها حوصله خدا را ندارند،

حال او را نمي پرسند،

برايش نامه نمي نويسند؛

اما تو اين کار را بکن. تو حالش را بپرس. تو چيزي برايش بنويس،

ساعت هايت را با او قسمت کن؛ ثانيه هايت را هم.

 

آغاز سخن

در تاريخ معاصر و بخصوص در چند دهه اخير، شاعران و نويسندگان و هنرمندان زيادي ظهور کردند و نوشتند و سرودند و روح جستجوگر مخاطب را با خود هم داستان کردند و به عرش رساندند. اما در اين ميان کمتر هنرمندي توانست خواننده را پس از صعود و عروج ، آرام بر زمين گذارد و او را با تمام انديشه هاي به سجود درآمده و تفکرات طغيان کرده، در سکوت رها کند تا به خود بيانديشد.

 

او از اين دست نويسندگان است. داستان هايي موجز براي انديشه هاي بزرگ و نوشته هايي روان با کلماتي گران ، با روح آدمي چنان مي کند که خواننده، عصاره خاطرات روح نواز قصه هاي مادربزرگ ، حال و هواي «قصه ظهر جمعه» با صداي رضا رهگذر ، شور انديشه هاي سر به طغيان برداشته ، احساس ترک خويشتن و جستجو براي يافتن خويش را در جامي مي ريزد و يکجا سر مي کشد.

 

نام داستان هاي او براي اينکه خواندن را آغاز کني کافيست. هنوز تصميم قطعي براي خواندن کتاب نگرفته اي ؛ آن را تمام شده مي يابي و خود را ذوب شده در کلمات و کلمات را در عرش و عرش را زير پاي خود و خود را کنار پنجره اي که خزان و بهار خود را در آنسو نظاره گري !

عرفان نظرآهاري نويسنده و شاعر کودکان و نوجوانان، سال ۱۳۵۳ در تهران زاده شد. مدرک دکتراي خود را در رشته زبان و ادبيات فارسي دريافت کرده و کارشناس ادبيات انگليسي نيز هست و هم اکنون دانشجوي دوره دکتراي تاريخ فلسفه مي باشد.

نظرآهاري نگارش چند عنوان کتاب پژوهشي در ادبيات فارسي با
موضوع هايي همچون: عشق، قناعت، عدالت طلبي و ستم ستيزي، ارزش زندگي و مرگ و هستي را در پيشينه ی خود دارد و آثار متعددي در حوزه ادبيات کودک و نوجوان از او منتشر شده است، از جمله:

1.« از روزهاي سادگي»

2.«پشت کوچه هاي ابر»

3.« کوله پشتي ات کجاست؟»

4.« نامه هاي خط خطي»

5.« ليلي، نام تمام دختران زمين است»

6.« راز مرواريدهاي شهرزاد»

7.«پيامبري از کنار خانه ما رد شد»

8.« هر قاصدکي يک پيامبر است»

9.« بال هايت را کجا جا گذاشتي؟»

10.« چاي با طعم خدا»

11.« در سينه ات نهنگي مي تپد»

12.«جوانمرد، نام ديگر تو»

13.«من، هشتمين آن هفت نفرم»

14.« روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس»

و ...

 

نظر آهاري تا کنون در جايگاه عضو هيئت داوري و کارشناسي :

• جشنواره هاي کتاب و مطبوعات، کتاب سال جمهوري اسلامي، کتاب سال رضوي

• جشنواره مطبوعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي،

• جشنواره ي مطبوعات کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان،

• جشنواره ي قصه گويي و شعرخواني کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان

• شوراي سياستگذاري و کميته علمي بررسي و چاپ کتاب در شرکت انتشارات «علمي و فرهنگي» فعاليت کرده است و در سمت سردبير برنامه ويژه نوجوانان در راديو و رييس کميته علمي و شوراي سياستگذاري پروژه «شعر جهان» براي انتشار کتاب هاي حوزه شعر پنج قاره در شرکت انتشاراتي «علمي و فرهنگي» نيز مشغول به کار بوده است.

 

ليلي نام تمام دختران زمين است.

اين کتاب شامل ۱۳ داستان کوتاه است که از زبان سوم شخص روايت مي‌شود. موضوع اصلي اين داستان‌ها معمولاً گفت وگو يا ماجراي ساده بين ليلي، مجنون، خدا و يا شيطان است. اين داستانک‌ها حرف‌هايي فلسفي دارند و به نوعي با کتاب ليلي و مجنون نظامي در ارتباط اند و خود داستان‌ها نيز تا حدودي به هم مربوط اند.

 

يکي از اين داستان ها:

« ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل‌ها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزار تا دانه داشت. دانه‌ها عاشق بودند. دانه‌ها توي انار جا نمي‌شدند. انار کوچک بود. دانه‌ها ترکيدند. انار ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به
ليلي اش رسيد. خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود. کافي است انار دلت ترک بخورد.»

 

در سينهات نهنگي ميتپد:

اين کتاب از سيزده فصل تشکيل شده است: ما همسايه خدا بوديم -  ابر و ابريشم و عشق - خدا چلچراغي از آسمان آويخته است -در سينه‌ات نهنگي مي‌تپد - پيش از آن که قلبت را بدزدند - در حوالي بساط شيطان - طناب‌هاي وسوسه در دستش است - دو بال کوچک نارنجي - مي‌وزد و مي بارد و مي‌گردد و مي‌تابد - قلبم افتاده آن طرف ديوار - قلبم کاروانسرايي قديمي است - خوشبختي خطر کردن است و بهار که بيايد رفته‌ام.

 

بخشي از داستان « قلبم افتاده آن طرف ديوار»:

« ديوارهاي دنيا بلند است، و من گاهي دلم را پرت مي کنم آن طرف ديوار. مثل بچه بازيگوشي که توپ کوچکش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه
مي اندازد. به اميد آن که شايد درب آن خانه باز شود. گاهي دلم را پرت مي کنم آن طرف ديوار !  آن طرف، حياط خانة خداست ... و آن وقت هي در مي زنم ؛ در مي زنم ؛ و مي گويم: «دلم افتاده توي حياط شما. مي شود دلم را پس بدهيد ... ؟! « کسي جوابم را نمي دهد. کسي در را برايم باز نمي کند. ... اما هميشه، دستي، دلم رامي اندازد اين طرف ديوار.  همين. . . . و من اين بازي را دوست دارم. همين که دلم پرت مي شود اين طرف ديوار، همين که ...

من اين بازي را ادامه مي دهم و آن قدر دلم را پرت مي کنم، آن قدر دلم را پرت مي کنم تا خسته شوند، تا ديگر دلم را پس ندهند.

تا آن در را باز کنند و بگويند: بيا خودت دلت را بردار و برو.  آن وقت من
مي روم و ديگر هم بر نمي گردم  . . . »

بخشي از داستان « در سينه ات نهنگي مي تپد» :

« اينکه مدام به سينه‌ات مي‌کوبد، قلب نيست؛ ماهي کوچکي است که دارد نهنگ مي‌شود. ماهي کوچکي که طعم تنگ ، آزارش مي‌دهد و بوي دريا هوايي‌اش کرده است. قلب‌ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس. اما کيست که باور کند در سينه‌اش نهنگي مي‌تپد؟! آدم‌ها، ماهي‌ها را در تنگ دوست دارند و قلب‌ها را در سينه. اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در خدا غوطه‌خورد، قلب است. هيچ کس نمي‌تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد؛ تو چطور مي‌خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟ و چه دردناک است وقتي نهنگي مچاله مي شود و وقتي دريا مختصر مي‌شود و وقتي قلب خلاصه مي‌شود و آدم قانع. اين ماهي کوچک، اما بزرگ خواهد شد و اين تنگ، تنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد کشيد. »

 

جوايز:

1- برگزيده جشنواره «کتاب کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان» براي کتاب «چاي با طعم خدا»، سال 2006.

2- برگزيده جشنواره «کتاب هاي برتر» براي کتاب هاي « نامه هاي
خط خطي» و» ليلي، نام تمام دختران زمين است»، سال 2006.

3- برگزيده کتاب سال سلام بچه ها براي کتاب «نامه هاي خط خطي»، سال 2005.

4- جايزه شاعر و نويسنده برگزيده کودک و نوجوان در جشنواره«شهروند برگزيده» از سوي شوراي شهر تهران، سال 2005.

5- برگزيده جشنواره مطبوعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در سال هاي 2005،2003، 2002 و 1998.

6- برگزيده جشنواره «مطبوعات رشد» (وزارت آموزش و پرورش)، سال 2003.

7- برگزيده»جشنواره کتاب هاي کمک آموزشي رشد» (وزارت آموزش و پرورش) براي کتاب «نامه هاي خط خطي» ، سال 2003.

8- برگزيده جشنواره مطبوعات کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان در سال هاي 2003، 2002 و 1996.

9- برگزيده جشنواره ادبي «پروين اعتصامي» براي کتاب «کوله پشتي ات کجاست؟»، سال 2003.

10- برگزيده کتاب سال «سلام بچه ها» براي کتاب «کوله پشتي ات کجاست؟ »، سال 2002.

11- برگزيده «کتاب سال جمهوري اسلامي ايران»( وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي) براي کتاب «کوله پشتي ات کجاست؟ »، سال 2002.

12- برگزيده نخست کنگره شعر زنان، سال 2001.

13- برگزيده جشنواره کتاب کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان براي کتاب»پشت کوچه هاي ابر»، سال 1998 .

 

قلب دختر از عشق بود

قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواري و دست هايش از دعا. اما شيطان از عشق و استواري و دعا متنفر بود.

پس کيسه ي شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد . ريسمان نا اميدي را دور زندگي دختر پيچيد، دور قلب و استواري و دعاهايش. نا اميدي پيله اي شد و دختر ، کرم کوچک ناتواني.

خدا فرشته هاي اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدي را باز کنند، اما دختر به
فرشته ها کمک نمي کرد. دختر پيله ي گره در گره اش را چسبيده بود و مي گفت: نه باز نمي شود، هيچ وقت باز نمي شود .

شيطان مي خنديد ودور کلاف نا اميدي مي چرخيد. شيطان بود که مي گفت: «نه باز نمي شود، هيچ وقت باز نمي شود.» خدا پروانه اي را فرستاد تا پيامي را به دختر برساند. پروانه بر شاخه هاي رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زماني کرم کوچکي بود گرفتار در پيله اي.  اما اگر کرمي
مي تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز مي تواند.

خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره هاي ديگر را دختر نخستين گره را باز کرد .......  و ديري نگذشت که ديگر نه گره اي بود و نه پيله اي و نه کلافي هنگامي که دختر از پيله ي نا اميدي به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود.

دويدن بياموز، پرواز را و اشتياق را

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي ، پرواز را.

راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي کند.

دويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زودباشي، دير.

و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي، براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي.

من راه رفتن را از يک سنگ آموختم ، دويدن را از يک کرم خاکي و پرواز را از يک درخت.

بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمي شناختند! پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند

که دويدن را از ياد برده بودند.

پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشي سپرده بودند!

اما سنگي که درد سکون را کشيده بود، رفتن را مي شناخت و کرمي که در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي که پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست!

آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت.

وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز. ودويدن که آموختي ، پرواز را. راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري. دويدن بياموز زيرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوي. و پرواز را يادبگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني.

مهدی وفائی - زمستان 89