درد دل های دار و دسته ی ما

فریبا مقدم

 

خیلی بچه بودم که فهمیدم با بقیه یه فرقهایی دارم.اولش درست مطمئن نبودم چیه؟شاید باورتون نشه که هنوز یک سالم نشده بود که یک چیزهایی حس می کردم خیلی گنگ و مبهم.می دیدم کمتر از بچه های دیگر بغل می شم.فقط مامانم بغلم می کرد.و بوسم می کرد.بچه خوشگلا سر بغل کردنشون دعوا می شد،کمتر خوشگلا

سرشون دعوا نمیشد ولی بغل هم کم نمی آوردند. منو همه به زور بغل می کردند انگار از مامانم حساب می بردند.هر وقت بچه های دیگر دور و بر بودند مامانم همیشه یه نگاه مخصوصی به من مینداخت انگار دلش آتیش میگرفت، نمی فهمیدم از چی ولی میدونستم که بعدش محکم بغلم میکنه و یه شکلاتی ،آب نباتی چیزی بهم میده.نگاه مامان از همه بغل نکردنها برام درد آورتر بود.یه چیزی بود .درد و نگرانی توش بود.کم کم بزرگتر شدم.و رسیدم به سن 10 سالگی.دیگه خیلی بیشتر حالیم شده بود که فرقم با اونای دیگه چیه،ولی خوب هم به بی توجهی عادت کرده بودم و هم بیشتر فکر بازی کردن و کارتون و این جور حرفها بودم. همکلاسی هام کاری به زشتیم نداشتند و باهام دوست بودندچون هم درسم خوب بود هم تو بازیها از همه زبل تر وفرزتر بودم،همه دلشون می خواست من تو تیمشون باشم.خوب منم کیف می کردمو نه تنها خودمو کمتر از دیگرون نمیدونستم بلکه از خودم خوشم هم میومد.خلاصه کم کم داشت یادم می رفت که زشتم .

 

که رسیدم به سن 15 سالگی و بدبختی شروع شد.15 سالگی سن خیلی بدیه.نمیدونم برای پسرها هم همین طوره یه یا نه؟سنی هست که هیچی تو دنیا برات ارزش نداره جز دو چیز.یکی قیافه و هیکلت و دوم استفاده از این چیزا برای جلب توجه دیگران.خودتو خفه میکنی تا مژه هات یه ذره بلندتر بشه،موهات صافتر بشه و یه خورده حالت بگیره.شکمت تو بره/انگار همه ی مردم دنیا یه متر با خودشون دارند که مژه و مو و شکم و ساق پای تو رو اندازه بگیرند.نکبت واقعی زندگی من از همین سن شروع شد.دیگه زرنگ بودن تو درس و ورزش و بازی اصلا اهمیت نداشت.دیگه بزرگ شده بودم و دختر حتما باید خوشگل باشه و بس.مردها هیچ انتظار واقعی دیگه ای از زن ندارن،اگر غیر ازاین باشه تعارف میکنن حالا یا با خوشون یا با دیگرون.

معمولا مردها سه دسته هستن.دسته اول روشنفکراشونن که معمولا سعی میکنن به شدت اینو حداقل تو حرف هم که شده رد کنن ولی خوب موقع زن گرفتن معیار اول براشون خوشگلیه و بعد شعور و فکر و چیزای دیگه،دسته دوم اونهایی هستن که شعورشون  یه کم بیشتره و یه چیزایی تصادفا این ور و اون ور به گوششون خورده.و یا تو یه عده روشنفکر بُر خوردن و یا مثلا تو همه ی عمرشون یه فیلمی ،کتابی ،حرفی ،چیزی یا دیدن و یا به گوششون خورده، یه اسمی هم از فروغ و شاملو و... شنیدن و یه خورده شرم و حیا دارن و سعی میکنن همه جا علنی اعلام نکنن.دسته سوم اونهایی هستن که شعور دک و درستی ندارن و تو عمرشون نه یه کلمه کتاب خوندن و نه خدای نکرده فیلم به درد بخوری دیدن و صریح و راحت و علنن میگن که"آقا اگه زن خوشگل نباشه به چه درد میخوره"!

حتی توی مهمونی ها بهت متلک هم میندازن و خیلی هم از خودشون خوششون میاد.دسته دوم یعنی خجالتی ها همین که به دسته سوم میرسن عقده هاشون باز میشه و دلی از عزا در میارن و تا بتونن یه دختر یا زن زشت بیچاره رو گیرمیارن واین میشه نقل مجلسشون وساعتها باهاش کیف میکنن و انگارهیچ کمدی ای اینهمه سرحالشون نمی آره.

داشتم از 15 سالگیم میگفتم.توی این سن خیلی بد گذشت.گریه میکردمو بهانه گیر بودم و افسرده و گوشه گیر شده بودم.ولی بالاخره بعد از یه مدت گریه و زاری و گوشه گیری وافسرده شدن و هزار زهر مار دیگه واقعا فهمیدم زشتم و هر خاکی هم تو سرم بکنم سر سوزنی هیچی عوض نمیشه.افسرده شدن و گوشه گرفتن هم واقعا ذلم کرده بود.دیدم اینجوری نمیشه.با خودم گفتم:"بی خیال نگاه دیگرون"بی خیال تعریف و تمجید ،دل و جگر خود کشی هم که ندارم پس چاره ای جز زندگی کردن ندارم. خلاصه  همه انرژی و نیرومو صرف درس کردم.یاد گرفته بودم که به ظاهر آدما توجه نکنم. بی اختیار حواسم می رفت به این که آدما چی میگن،چی می خوان ؟دردشون چیه؟چطوری حرف میزنن؟

از چه شوخی هاو طنزی لذت می برن؟فیلم مورد علاقه شون چیه؟کتاب میخونن؟از موسیقی لذت میبرن؟همه اینها باعث شد ببینم که ای بابا چقدر مردم نادانن  و هر چه کمتر میدونن ،خودشونو بیشتر میگیرن و از همه بدتر من چه نادانم که قضاوت و یا نگاه اینها برام مهمه.دردسرتون ندم به سن 18 سالگی که رسیدم دیدم که ، ای بابا از نوع ما زشتها همچین کم هم نیست. بالاخره تو هر فامیلی چند تا مثل ما پیدا میشه که همه مسخره شون کنن و سوژه جوک و متلکها باشن . عجب اینه که ما کاملا درد همو میفهمیدیم ولی با هم نمیگشتیم.آخه میدونین زنها هم مثل مردها سه دسته هستن.دسته اول خیلی خوشگلان که هیچ کس تو خوشگل بودنشون شک نداره.اینا معمولا خیلی کم هستند.دسته دوم که تعدادشون از همه بیشتره دسته متوسط الحالها هستند.اینها معمولا نه زشتن نه خوشگل.بهترینهاشون که خیلی هم به خودشون برسن به گروه اول نزدیک میشن. و بدترینهاشون اگه اصلا رو خودشون کار نکنن خطر مثل ما شدن تهدیدشون میکنه.اکثر وسطی ها از بالایی ها بیزارند و در عین اینکه با مردها هم زبون میشن و ما رو مسخره میکننولی از ما بدشون نمیاد چون بالاخره با ما که باشن مردم میتونن مقایسه کنن.اونوقت اوناها ممکنه خودشونو تو دار و دسته ی اولی ها جا بزنن. دسته سوم که که لازم به توضیح نیست.همون که بنده افتخار عضویتشو دارم. دسته خیلی زشتهاست.دسته ما هم مثل اولی ها زیاد عضو نداره ولی به هر حال هیچوقت هم بی عضو نیس.خنده دار اینجاست که دسته خیلی خوشگلا زیاد با دسته خیلی زشت ها می گردن. دلیلش اینه که اونام یه جورایی مثل ما تنها هستن منتها تنهایی اونا زمین تا آسمون با ما فرق داره. اونا پیدا کردن دوست خوب توی زن ها خیلی هم براشون راحت نیس. معمولا مورد حسادت و تنفر دسته ی وسطی ها هستن و چون اکثریت قاطع با وسطی هاست به همین دلیل دوست واقعی مشکل می کنن و دور و بر دسته خیلی زشتها می گردن چرا که خیلی زشتها از بس محرومیت کشیدن تشنه محبت و توجه هستن و با وجود اینکه توی نگاه اونا ترحم و دلسوزی رو می خونن اما بازم باهاشون    می گردن و عین خیالشون نیس که با اونها گشتن میتونه زشتیشونو بیشتر نمایون کنه! وای که بازم زدم به صحرای کربلا.خلاصه تو 18 سالگی فهمیدم که دقیقا کجا وایستادم. دیدم من چاره ای جز موفق بودن ندارم چون برای اینکه گلیم  خودمو از آب بیرون بکشم هیچ شانسی کنار خوشگل ها و یا حتی متوسط ها ندارم پس باید باسوادتر، باهوش تر و موفق ترازاونا می شدم، باید روی توانایی ها واستعدادهای ذاتی خودم حساب می کردم و اینکار رو کردم.کلا این نتیجه ایست که اکثر اعضای گروه ما بهش می رسن. اگه دورو ورتون رو نگاه کنین اکثر زنهای موفق( استثنا ها را بذاریم کنار) متعلق به گروه سوم و لایه پایینی گروه دوم هستن. می تونم تا دلتون بخواد براتون مثال بزنم مارگارت تاچر، ژانت رینو، گولدامایر، مادلین آلبرایت و ... البته این موفقیت بزرگی برای دسته ما به حساب میاد. خیلی ها بهمون احتیاج دارن و مجبور می شن بهمون احترام بذارن. تنها اشکال این موفقیت ها اینه که حالا دیگه حسادت هم میشه قوز بالا قوز برای بیشتر مسخره شدن. هر چه بیشتر موفقتر میشیم بیشتر مسخره مون می کنن. می دونین خوبی و بدی عضو دسته سوم بودن چیه؟ خوبیش اینه که چون به ظاهر توجه نداری و زور می زنی که به معنویات بیشتر توجه کنی، آدما رو بهتر می بینی و چشم و دماغ و ابرو تاثیری تو قضاوتت نداره. در ضمن یاد می گیری فقط رو خودت حساب کنی و همین خیلی تو رو قوی و سرسخت می کنه چون باید هزار برابر گروه اول و صد برابر گروه دوم تلاش کنی، خلاصه حسابی به قول قدیمی ها آبدیده میشی. بدترین اشکالش هم اینه که فرقی نداره چقدر موفق بشی و به جاهای بالا برسی به هر حال هیچکس دلش نمی خواد به جای تو باشه. واقعا فکر نمی کنم حتی یه نظافت چی ساده ی خوشگل هوس کنه جای ژانت رینو باشه، کی دلش می خواد منبع همه جوکها و مسخره بازی ها باشه!

خلاصه بعد از همه این حرفها دانشگاه رو تموم کردم و کار خوبی گرفتم با پول و پست و مقام. حالا دیگه به سنی رسیده بودم که باید شوهر پیدا می کردم، بالاخره تنهایی سخته و آدم بدش نمیاد عاشق بشه و تشکیل خانواده بده. خیلی امکان  انتخاب نداشتم. کسی تو صف وانستاده بود خوب طبیعی ایه که مجبور بودم توقعاتم رو بیارم پایین وگرنه تا آخرعمر مجرد می موندم. آخه آدما نه تنها خیلی زشتا رو دست می ندازن بلکه مردهایی رو هم که با ما می گردن و یا از اون بدتر باهامون ازدواج می کنن رو هم حسابی مسخره می کنن. بهش می گن« بیچاره هیچکی گیرش نیومده از بدبختی رفته اینو گرفته، خواهری، مادری، دلسوزی نداشته نذارن بیفته تو چاه» . منطقی اش اینه که ماها باید بریم سراغ دسته سوم مردا، یعنی مردای خیلی زشت. این بیچاره ها هم مثل ما بهشون ستم میشه ولی وضعشون خیلی از ماها بهتره. آخه از مردا کسی توقع خوش تیپ بودن نداره، اگه بودن که چه بهتر، ولی اگه هم نبودن و در عوض پول خوب در بیارن و پشت ماشین بنز بشینن دیگه کسی کاری به قیافشون نداره، خیلی وقتها هم می تونن با دخترای دسته اول ازدواج کنن و کسی هم تعجبی نمی کنه و خیلی کار عادی محسوب میشه چون معامله خوبی صورت گرفته، زشتی در مقابل پول، و هر آددم عاقلی پول رو انتخاب می کنه. تازه ملت فکر می کنن که دختره باشعور بوده و در واقع شانس آورده چون به هر حال پوله که حرف آخرو می زنه. ولی گروه ما اگه رولز رویس هم سوار بشه چندون فرق زیادی نداره. دوباره پرت شدم، به هر حال چون مردی که واقعا سرش به تنش بیارزه و به خاطر وجود و شعور خود زن عاشقش بشه، کم پیدا میشه ما هم مجبوریم یا  با یکی ازدواج کنیم که به خاطر پولمون یا تحصیل و شغلمون میاد سراغمون و یا یکی که هنوز کم و بیش از آدمیت یه چیزایی توش مونده. ولی بدبختی اینه که بعد از ازدواج مگه اطرافیا ولش می کنن مردیکه مگه خر مغزتو خورده بود، کور بودی؟!

جالب اینه مردایی بیشتر از همه جوک می سازن که خودشون چشم دیدن زن خیلی خوشگلشون و یا کمتر خوشگلشون رو ندارن. زندگیشون جهنمه و مدام تو فکر کلک و دروغن که چطوری از دست زنه در برن! نمی تونن با هم یک کلمه حرف حساب بزنن بدون این که دعواشون نشه. زنشو رو به خاطر خوشگلی گرفتن بعد هم یکسال نشده فهمیدن که عجب اشتباهی کردن، جز دعوا و بگو مگو چیز دیگه ای برا هم ندارن. خوب چکار میشه کرد بعضی ها اهل درس گرفتن از تجربه نیستن یا بهتر بگم شعورشون اونقدر قد نمیده که تجزیه و تحلیل کنن و یا اصلا فکر کنن.

برگردم به خودم. خلاصه به سرم زد و به جای مجرد موندن و یا به قول قدیمی ها و جدیدی ها ترشیده شدن، توقعات و معیارهامو پایین آوردم و همون خواب و خیال ها را سر هم کردم که هر کی می خواد با کسی ازدواج کنه و ته قلبش می دونه که طرف شعور دک و درستی نداره و سرهم می کنه. حتما شما هم می دونین کدوم خواب و خیال ها را می گم، شاید خودتون هم گفته باشین:« درستش می کنم، حسابی روش کار می کنم و شعورشو می برم بالا، محیطش مناسب نبوده و ...» و خودمو انداختم تو چاه. اوایلش بد نبود اما بعد از یه مدتی یارو خیال می کرد فرشته نجات من شده و خیلی بهم لطف  کرده باهام ازدواج کرده. خوب یه چیزایی از این ور و اون ور به گوشش می رسید و اونقدر هم خنگ نبود که نگاه های اطرافیا رو نفهمه. خلاصه دیدم نه بابا تنها زندگی کردن خیلی بهتره تا با یه عقب افتاده مدام جر و بحث کنی وبه هیچ جا هم نرسی. اولش خودمو گول می زدم که نه هنوز خوب تلاش نکردم بهش کتاب می دادم بخونه، فیلم خوب می بردمش ببینه، حرف می زدم، بحث می کردم، خلاصه دهن خودمو سرویس کردم ولی دیدم بی فایده ی بی فایده ست. طلاق گرفتم و خودم رو راحت کردم.ولی خوب می دونین بهترین خاصیت دسته ما چیه؟ ماها با خودمون راحتیم، جای خودمونو پیدا کردیم. توی ذاتمونه که کسی رو با ظاهرش قضاوت نکنیم. تا یکی رو می بینیم به جای اندازه گیری قدو قامتش، گوش میدیم چی میگه و چطوری می گه، بعدم خودمونو خفه نمی کنیم که یه ذره قیافمون بهتر بشه. حسادت نداریم این خودش یه دنیا می ارزه. مجبور نیستیم مدام تو مهمونیها دنبال رقیب بگردیم و مدام تو مسابقه باشیم. و آخرش اینکه گدایی توجه و نگاه نمی کنیم. هر کی اینقدر ضایعه که حاضره شر و ور گوش کنه که یه نظر چشم و ابرو ببینه خوب به من چه؟ بهتره بره خودشو عوض کنه منکه نمی تونم صورتمو عوض کنم.