تو اتاقم نشسته بودم و غرق در رمان جدیدی بودم که تازه به دستم رسیده بود که یهو موبایلم زنگ زد و منو از اون دنیای شیرین رویاهای عاشقانه درآورد. یه نگاه به گوشی کردم. اسم کسی نیفتاده بود. تنها سه نقطه {...} بود که مدام روی صفحه موبایلم خاموش روشن می شد. یه نگاه به ساعت کردم. تازه سر شب بود. گوشی رو برداشتم

«الو ...» یه صدای دورگه از پشت گوشی گفت: «سلام عشق من!» گفتم: «بله! شما!» گفت: «حالا دیگه منو نمی شناسی؟ ...» گفتم: «نه ... شما؟» یه نفس عمیق کشید و گفت: «اِ ... منم!  شوخی نکن، یعنی منو فراموش کردی؟» گفتم: «نمی شناختم که بخوام فراموش کنم ... مزاحم نشید لطفا ...» خندید و گفت: «شوخی بامزه ای بود. بسه دیگه ...» وسط حرفش پریدم و گفتم: «من با کسی شوخی ندارم. خجالت بکشید آقا ...». «بی مزه» این رو گفت و گوشی رو قطع کرد ...

یه کم به گوشی نگاه کردم و تو دلم گفتم خودتی. دوباره کتاب رو برداشتم و خط اول رو هنوز نخونده بودم که به نظرم اومد اون صدا رو قبلا شنیده بودم ... اما صدای عشق من نبود ... آره ... صدای عشق من جور دیگه ای بود ... دورگه بود اما نه این قدر ... صدای عشقم ... عشقم! راستی اسم عشقم چی بود؟ ... الان یادم می اومد ... معمولا این اتفاق برام زیاد می افتاد. یه چیزای سطحی سریع از ذهنم می پرید ... اما این که سطحی نبود! خیلی مهم بود! اسم عشقم بود ... نکنه اونم برام سطحی شده بود! ... نه ... اون هنوز برام جذاب بود ... آره ... یه کم فکر کردم ... آره فکر می کنم جذاب بود ... هر چی به مغزم فشار آوردم اسمش یادم نمی اومد ... یهو یه چیزی به فکرم خطور کرد ... اون تقریبا هر روز به من زنگ می زد یا برام پیغام می فرستاد ... حتما اسمش توی موبایلم بود ... سریع موبایل رو برداشتم و شماره هایی که بهم زنگ زده بودند یا پیغام فرستاده بودند رو نگاه کردم ... اما اسم عشقم توشون نبود ... تنها سه نقطه بود که همه جا حضور داشت ... اَه ... یعنی چی شده بود؟ ... آهان، یادم اومد. اون روز که موبایل رو دادم دست مامان، برای اینکه متوجه نشه که اسم مرد رویاهای زندگی من چیه اسمش رو پاک کردم و به جاش سه نقطه رو وارد موبایل کردم ... این مال خیلی وقت پیشه ... نکنه مُردم یا نکنه اینها همه خیال بوده و اصلا آقای سه نقطه ای وجود نداشته! ... ای وای! ... نکنه این که الان زنگ زد، همون عشقم، مرد رویایی زندگیم بود و من اون طوری باهاش حرف زدم؟ ... وای نه! چی کار کنم؟ ... شنیده بودم که پیش میاد آدم گاهی چهره ی طرفش رو از یاد ببره اما اینکه اسمش رو فراموش کنه دیگه نوبر بود به خدا! ... خوبه بهش زنگ بزنم ... شماره اش رو که دارم ... آره ... زنگ می زنم ... بالاخره با یه ترفندی از زیر زبونش می کشم که اسمش چیه! ... سریع گوشی رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم ... اَه ... لعنت به این موبایل ها که مواقع ضروری در دسترس نیستند ... چندین بار گرفتم اما هر دفعه اون خانمه یه چیزی می گفت ... دیگه کلافه شده بودم که مامانم با یه استکان چایی وارد اتاقم شد ... نمی دونم چی شد که یهو بهش گفتم: «مامان، تو نمی دونی اسم عشق من چی بود؟» مامانم که از تعجب داشت سکته می کرد، استکان رو به سختی یه گوشه گذاشت و گفت: «خب! چشمم روشن! عاشق هم شدی!» تازه فهمیدم که چه گندی زدم ... با هزار التماس  و شوخی و ترفند دیگه، حالیش کردم که شوخی کردم و گفتم: «آخه، ساده، من عشق و عاشقیم کجا بود ... تازه اگه داشتم ... مگه می شه آدم اسم عشقش از یادش بره! ... شوخی کردم مادر من ...» یه کم آروم شد اما بازم مشکوک بود و در حالی که داشت زیر لب غرولند می کرد از اتاق رفت بیرون ... وای ... وای ... وای ... تا حالا این قدر خنگ نشده بودم ... آخه اسمش چی بود؟ ... همش تقصیر این کتاب های عاشقانه ی مزخرفه ... یا شایدم اون قرص هایی که برای خوب شدن جوش های صورتم می خورم ... باید یه کاری می کردم ... گوشی رو برداشتم و شماره ی یکی از دوست هام رو گرفتم ... «الو ... شهلا ... سلام ... خوبم ... ببین! تو اون پسری که چند روز پیش با من اومده بود کنسرت یادته؟! ... آره ... همون قد بلنده ... ببین نخندی ها ... تو می دونی اسمش چی بود؟!» صدای خنده ی شهلا رو فکر کنم مامانم هم شنید ... بهم گفت: «مگه از تو خیابون پیداش کرده بودی؟! شیرین تو یه چیزیت می شه ها ... تو که هیچ وقت به آدم حرفی نمی زنی ... اون شب هم به عنوان دوستت به ما معرفیش کردی ... اسمش رو نگفتی ... چند وقت بود می شناختیش؟ ... چی؟! ... یک سال! ... بعد از یک سال، ما تازه باید دوست تو رو بشناسیم؟ اون وقت حتی به ما معرفیش هم نکنی! ... بابا تو دیگه کی هستی؟!»

کل جریان رو براش تعریف کردم ... کلی خندید ... اصلا باورش نمی شد ... هر چی گفتم که من عاشقشم، باید حتما پیداش کنم، باورش نشد. البته حق داشت. همش تقصیر خودم بود. همیشه اون رو از همه مخفی کرده بودم. نمی خواستم کسی از دنیای خصوصیم چیزی بدونه. کاش لااقل به مامان گفته بودم. چه می دونستم که یه روز اسمش رو فراموش می کنم! نمی دونستم چی کار کنم ... به دوست های قدیمی ترم که چند بار منو با اون دیده بودند هم زنگ زدم اما اون ها گفتند که اصلا نمی دونستند که ما با هم دوست هستیم، چون ما همیشه جلو همه فیلم بازی می کردیم که انگار اصلا همدیگه رو نمی شناسیم و من هم همیشه از عشقم به اسم سه نقطه یاد می کردم ... داشتم می مردم ... آخه یعنی چی؟! ... یهو یاد نامه هاش افتادم ... آره ... اون برام چند تا نامه فرستاده بود ... حتما پای نامه هاش اسمش بود ... سریع سراغ کمدم رفتم و تمام کتاب ها و کاغذها رو بیرون ریختم تا اینکه جعبه ی نامه ها که یه جعبه کفش قدیمی بود و یه جفت از کفش های قدیمی رو هم روی نامه ها گذاشته بودم تا توجه مامان جلب نشه رو پیدا کردم ... نامه ها بوی کفش و در اصل بوی پای خودم رو گرفته بود ... برداشتم و همه شون رو از اول تا آخر خوندم ... اما هرجا که اون اسمش رو گفته بود به جای اسمش سه نقطه گذاشته بودم، برای روز مبادا و محض احتیاط که کسی متوجه نشه ... دیگه داشت از خودم بدم می اومد ... تمام هدیه هاش و کارت پستال هاش اسم سه نقطه داشتند ... آخه اسمش چی بود؟ ... اگه فردا ببینمش و اسمش رو ندونم خیلی بد می شه ... آخه خیلی دوستش دارم ... عاشقشم ... به معنای واقعی کلمه ... اسمش چی بود؟ نگاهم به دفتر سررسیدهام افتاد که توشون وقایع روزانه رو می نوشتم ... آوردم و نگاه کردم. توی این روزهای آخر که چیزی نبود ... از یک سال پیش به این ور رو نشستم صفحه به صفحه خوندم اما همه جا نوشته شده بود: سه نقطه رو دیدم ... با سه نقطه رفتیم شام بیرون ... با سه نقطه فلان ... حتی 19 تیر هم نوشته بودم تولد سه نقطه ... داشتم دیوونه می شدم ... یعنی اسم عشق من چی بود؟ ... اسم مرد رویاهام ... تمام زندگیم ... اسمش چی بود؟ ... کسی می دونه؟ ... الان سه ساله که دارم دنبالش می گردم ... اما نیست که نیست ... دوستش داشتم ... تقصیر من نبود به خدا ... لعنت به این آلزایمر ... لعنت به به این مخابرات و موبایل ها ... کاش اسمش یادم می اومد ... لااقل برای عروسیم دعوتش می کردم ...

 

نویسنده: علی دلگشایی

انتخاب داستان: سارا فیروز