خلاصه کتاب

نوشته دکتر هایم جی.گینات/ ترجمه سیاوش سرتیپی / انتشارات اطلاعات(چاپ بیستم-1388 )

( 2 )

چند اصل گفتگو

از حادثه تا رابطه : وقتی کودک دربارة حادثه ای صحبت می کند و یا دربارة آن سوالاتی می پرسد،غالباً بهتر است به خود آن حادثه نپردازیم،بلکه به رابطه ای که کودک بدان اشاره می کند،توجه کنیم.

 

((فلورا))که شش سال دارد،گله می کرد که ((اخیراً))هدایای کمتری نسبت به برادرش دریافت کرده ا ست.مادر شکایت او را انکار نکرد. و نه تنها توضیح نداد که برادرش به دلیل بزرگتر بودن هدایای بیشتری دریافت کرده است،بلکه وعده ای هم نداد که اشتباه صورت گرفته راجبران کند.او می دانست که کودکان به عمق رابطه شان با والدین خود بیشتر اهمیت میدهند تا به اندازه و تعداد هدایا.مادر گفت: ((تو هدیه بیشتری می خواهی نه دخترم؟))سپس بدون اینکه جمله ای اضافه کند،دخترش را درآغوش گرفت و دخترش نیز در مقابل با لبخندی سرشار از تعجّب و خشنودی پاسخ داد.این،پایان گفتگویی بود که می توانست مشاجره ای بی پایان باشد.

((گلوریا))که هفت سال دارد،ناراحت به خانه آمد.او به مادرش گفت که پسرها چگونه دوستش ((درُی))را از پیاده رو هُل داده اند وبه داخل یک جوی پر از آب باران انداخته اند.مادر به جای اینکه جزئیات بیشتری را سوال کند،به احساسات دخترش پاسخ داد.او گفت:

((لابد این کارناراحتت کرده.))

((تو از دست پسرهایی که این کار را کردند عصبانی بودی.))

((هنوز هم از دست آنها کفری هستی.))

((گلوریا))در پاسخ به همة این گفته های مادرش با تأکید گفت: ((بله))وقتی مادر گفت: ((از این می ترسی که این کار را با تو هم بکنند؟))،((گلوریا))با قاطعیت پاسخ داد: ((صبر کن فقط این کار را بکنند با خودم می کشمشان تو آب.یک سروصدایی براه بیندازم که نگو! ))و شروع کرد به خندیدن به تصویری که از این کشاندن وشالاپ وشلوپ براه انداختن در ذهنش کشیده بود.این،پایان خوش گفتگویی بود که می توانست خطابه ای از نصایح بی فایده دربارة روشهای دفاع ازخود باشد.

وقتی کودک به خانه می آید و انبوهی از شکایات دربارة یک دوست،یک معلم،یا دربارة زندگی اش دارد،بهترین کار این است که به لحن احساسی او پاسخ دهیم،نه اینکه سعی کنیم حقایق را معلوم سازیم یا دربارة حوادث به تحقیق بپردازیم.

((هارولد)) دهساله غرغرکنان وبا بدخویی وارد خانه شد.

((هارولد)): ((عجب روزگار نکبت باری است!خانم معلم به من گفت دروغگو،آن هم به خاطر اینکه به اش گفتم تکلیفم را در خانه جا گذاشته ام.آن وقت یک نعره ای زد که بودی و می شنیدی.نمی دانی چه نعره ای بود،مامان! آخرش هم گفت که یاداشتی برایت خواهدفرستاد.))

مادر: ((روز خیلی طاقت فرسایی داشتی.))

((هارولد)) : ((یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوی.))

مادر: ((لابد وضع خیلی خجالت آوری بوده که در حضور آن همه همکلاسی به تو گفته است دروغگو.))

((هارولد)) : ((مسلّم است که خجالت آوربود،پس چه!))

مادر: ((حتماً توی دلت چند تا بدوبیراه هم نثارش کردی!))

((هارولد)) : ((اوه،بله،امّا مامان تو از کجا دانستی؟))

مادر: ((برای اینکه معمولاً وقتی کسی اذیتمان می کند،همین کار را می کنیم.))

((هارولد)): ((آدم ناسزا که می گوید،دردش تسکین پیدامی کند و دلش خنک می شود.))

از کلی به جزئی- وقتی کودک اظهار نظری دربارة خودش می کند،غالباً مطلوب است که با توافق یا عدم توافق پاسخ ندهیم،بلکه در پاسخمان به این اظهار نظر از جزئیاتی استفاده کنیم که کودک را متوجّه درکی ماورای آنچه که انتظار داشت،بسازد.

وقتی کودکی میگوید: ((درس حسابم خوب نیست))،کمک چندانی نخواهد بود اگر به او بگوییم: ((بله،تو در درس حساب نسبتاً ضعیف هستی .)) همچنین مفید نیست دربارة نظر او بحث کنیم و یا پند واندرز پیش پا افتاده و بی ارزشی به او بدهیم: ((اگر بیشتر درس می خواندی و مطالعه می کردی،درست بهتر از این بود.)) این نوع اظهار نظر و به اصطلاح کمک شتابزده و عجولانه فقط باعث می شود که((حس احترام به خود)) کودک لطمه ببیند و کودک دچار عدم اعتماد به نفس شود.با این گفتة او که((درس حسابم خوب نیست))، می توان با درک و اشتیاق وعلاقه برخورد کرد،برای جامة عمل پوشاندن به این نوع برخورد مثبت، هر کدام از جملات زیر قابل استفاده خواهد بود:

((حساب درس آسانی نیست.))

((بعضی از مسئله ها آنقدر سخت هستند که بسختی می توان آنها را حل کرد.))

((با وجود اینکه معّلم مسئله را توضیح می دهد،باز نمی توان معنی آن را فهمید.))

((معلم تو باعث می شود احساس بکنی که خنگ هستی.))

((شرط می بندم هی به خودت می گویی که این ساعت حساب چه وقت تمام می شود.))

((ساعت حساب که تمام می شود،یک نفس راحت می کشی و آسوده خاطر می شوی.))

((ساعت امتحان لابد خیلی طاقت فرساست.))

((لابد خیلی نگران هستی که مبادا یک وقت نمره  نیاوری و رد بشوی.))

((... نگرانی که ما چه فکری دربارة تو خواهیم کرد.))

((... می ترسی که امیدمان از تو قطع شود.))

((ما می دانیم که بعضی از درسها آسان نیستند.))

((ما به اینکه تو نهایت تلاشت را خواهی کرد، ایمان داریم.))

پسری دوازده ساله نقل می کرد که وقتی کارنامة مردودی اش را به خانه آورد و پدرش از روی تفاهم با او برخورد کرد و اصلاً سرزنشش نکرد،از خجالت آب شد.واکنش درونی این پسربچّه این بود: ((من باید از ایمانی که به من دارد،پیروی کنم.دیگر نخواهم گذاشت این وضع تکرار شود.))

هر پدر یا مادری گاهی می شنود که پسریا دخترش می گوید: ((من خنگم.)) پدرویا مادر با آگاهی از اینکه فرزند او نمی تواند خنگ باشد،تلاش می کند تا فرزندش را متقاعد سازد که او خنگ نیست.

پسر: ((من خنگم.))

پدر: ((تو خنگ نیستی.))

پسر: ((چرا،هستم.))

پدر: ((نیستی.یادت هست که در اردو چقدر باهوش بودی؟مشاور اردو عقیده اش این بودکه تو یکی از باهوشترینها بودی.))

پسر: ((آخر شما از کجا می دانید پدر که عقیدة او چه بود؟شما که آنجا نبودید.))

پدر: ((خودش اینطور به من گفت.))

پسر: ((پس چرا هی خنگ صدایم می کرد.))

پدر: ((فقط می خواست با تو شوخی بکند.))

پسر: ((من خنگم وخودم هم می دانم. به نمره هایم نگاه کن.))

پدر: ((آنها که دلیل نمی شوند،یک کم بیشتر کار کنی مسئله حل است.))

پسر: ((خیلی کار کرده ام،امّا آب از آب تکان نخورده.من هوش و حواس ندارم.))

پدر: ((من میدانم که تو با هوشی.))

پسر: ((من میدانم که با هوش نیستم.))

پدر(با صدای بلند) : ((تو خنگ نیستی!))

پسر: ((چرا هستم!))

پدر: ((تو خنگ نیستی، پسرة خنگ!))

وقتی کودک اعلام می کند که خنگ یا زشت یا بد است،ما هر کاری بکنیم یا هر چه بگوییم نخواهیم توانست تصویر ذهنی او از خودش را بلافاصله تغییر بدهیم. نظر ثابت یک فرد نسبت به خودش به هنگام تغییر پذیری و دگرگونی،مقاومت صریحی می کند.چنانکه کودکی به پدرش می گفت:

((بابا من می دانم که تو منظور بدی نداری،امّا این قدر هم خنگ و نفهم نیستم که حرفت را قبول کنم و بگویم که من پسر با هوشی هستم.))

وقتی کودک نظری منفی دربارة خودش بیان می کند،انکارها و انتظارات ما کمک قابل ملاحظه ای به او نخواهد کرد.آنها فقط باعث خواهند شد که کودک بیشتر بر عقیده اش اصرار ورزد و شدیدتر از پیش آن را بیان کند.بهترین کمک ما به او این است که به او نشان بدهیم ما نه تنها احساس کلی او را درک می کنیم، بلکه از جزئیات و مفاهیم این احساس هم آگاهیم:

پسر: ((من خنگم.))

پدر(با لحنی جدّی) : ((تو واقعاً این طوراحساس می کنی،نه؟ تو خودت را با هوش حساب نمی کنی؟))

پسر: ((نه،حساب نمی کنم.))

پدر: ((برای همین هم درون خودت خیلی رنج می کشی؟))

پسر: ((البته که رنج می کشم،پس چه!))

پدر: ((لابد در مدرسه هم که هستی،خیلی وقتها در وحشت و اضطراب بسر می بری و می ترسی...می ترسی که مردود بشوی...می ترسی که نمره های پایین بگیری.وقتی معلم اسمت را صدا میزند،دست و پایت را گم می کنی و گیج می شوی.حتّی وقتی که جواب مسئله را بلدی،نمی توانی آن را درست بیان کنی.می ترسی که حرفهایت مسخره باشند وآنوقت همه به ات بخندند. می ترسی که معلمت ازت ایراد بگیرد...می ترسی که همکلاسیهایت مسخره ات بکنند.

بخاطر همین ترجیح می دهی هرگز چیزی نگویی.حدس می زنم،تمام دفعاتی را که تو چیزی گفتی و بچه ها مسخره ات کردند. به یادداری و فراموش نکرده ای. این کار آنها باعث شد تو فکر کنی که خیلی خنگی. (در این هنگام، کودک شاید از تجربه اش موردی را برای شما شرح دهد.)

پدر: ((ببین، پسرم ! تو فرد فوق العاده ای هستی، این نظری است که من دارم. امّا خوب،تو یک نظر دیگری برای خودت داری.))

این گفتگو شاید آن تصویری  را که کودک در ذهنش از خود ساخته،آنجا و درآن لحظه تغییر ندهد، امّا این امکان هست که تخم شک و تردید نسبت به این تصویر را در ذهن او بکارد.او شاید پیش خود چنین فکر کند.((اگر پدر درکم می کند و مرا فرد فوق العاده ای می داند،شاید این قدر هم بی ارزش نباشم.))صمیمیتی که از این نوع گفتگو بوجود می آید،سبب می شود تا کودک سعی کند از ایمان و عقیده ای که پدر نسبت به او دارد،پیروی کند.

وقتی کودک می گوید: ((یکبار هم نشد که من شانس بیاورم ))،هر بحث یا توضیحی هم که ما ارائه دهیم، عقیدة او را تغییر نخواهد داد.کاری که از دست ما بر می آید این است که نشان دهیم احساساتی را که سبب می شوند چنین عقیده ای در او بوجود بیاید،عمیقانه درک می کنیم:

پسر: ((یکبار هم نشده است که من شانس بیاورم.))

مادر: ((واقعاً این طور احساس می کنی. ))

پسر: ((بله.))

مادر: ((پس وقتی داری بازی می کنی،به خودت می گویی: من نخواهم برد، من که شانسی ندارم.))

پسر: ((بله،این درست همان چیزی است که من فکر می کنم.))

مادر: ((در مدرسه هم اگر جواب مسئله ای رابلد باشی،به خودت می گویی: آقا معلم امروز از من نخواهد پرسید.))

پسر: ((بله همین فکر را می کنم.))

مادر: ((اما اگر تکالیفت را انجام نداده باشی، فکر می کنی که: امروز حتماً می خواهد از من بپرسد.))

پسر: ((بله، همین فکر را می کنم.))

مادر: ((به گمانم نمونه های دیگری هم داری که بگویی.))

پسر: ((مسلماً...مثلاً...مثلاً (کودک در این هنگام چند نمونه را تعریف می کند.))

مادر: ((من نسبت به نظر تو دربارة شانس و اقبال علاقه مندم. اگر مسئله ای اتفاق افتاد که به نظر تو بدشانسی است ویا حتّی خوش شانسی، بیا و به من بگو تا درباره اش صحبت کنیم.))

این گفتگو شاید عقیدة کودک به بدشانس بودنش را تغییر ندهد، با این حال به او خواهد فهماند که چه آدم خوش شانسی است که مادری چنین فهمیده و با درک دارد.

بیان دمدمی مزاجی:

کودکان در آن واحد هم از ما متنفّرند و هم ما را دوست دارند.آنها نسبت به پدر و مادر،معلمها و همة افرادی که در زمینه ای صاحب اختیار آنها هستند،دو گونه احساس دارند.والدین نمی توانند احساس دمدمی مزاجی کودکانشان را بآسانی بپذیرند. آنها (والدین) چنین فکر می کنند که آدم باید از لحاظ ذاتی دارای عیب و ایرادی باشد که نسبت به مردم دو گونه احساس داشته باشد، بخصوص نسبت به اعضاء خانواده اش.

ما می توانیم یاد بگیریم که وجود احساسات دمدمی مزاجی را در خودمان و کودکانمان بپذیریم. برای اینکه نگذاریم بیخود وبی جهت ناسازگاری وتضاد بوجود آید،باید کاری کنیم کودکان بدانند که این قبیل احساسات، نرمال و طبیعی بحساب می آیند ما می توانیم قسمت زیادی از احساس گناه و اضطراب کودک را کاهش دهیم،بدین ترتیب که احساسات دمدمی مزاجی کودک را بیان و تصدیق کنیم:

((بنظر می آید که نسبت به آقا معلمت دو جور احساس داری،هم دوستش داری وهم ازش متنفری.))

((بنظر می آید که نسبت به برادر بزرگت دو جور احساس داری، در عین حال که ازش تعریف و تمجید می کنی،ازش متنفر هم هستی.))

((نسبت به این مساله دو جور فکر می کنی ، از یک طرف میل داری که بروی به اردو و از طرف دیگر هم دلت می خواهد که بمانی خانه و نروی.))

ما اگر دربارة احساس دمدمی مزاجی کودک ، با لحنی ملایم و خالی از انتقاد اظهار نظر کنیم ، برای او مفید واقع شده ایم و به او کمک کرده ایم ، زیرا این برخورد ما به کودکان نشان می دهد که حتّی احساسات (( در هم و برهم )) آنها هم قابل درک هستند و ماورای درک ما نیستند . چنانکه یکی از کودکان گفت : (( اگر اینها احساسات درهم و برهم مرا درک می کنند ، پس این احساسات آن قدرها هم درهم و برهم نیستند . )) از طرف دیگر حرفهایی همانند آنچه که در زیر آمده است به هیچ وجه مفید واقع نخواهند شد :

(( پسر ، مگر سیمهایت قاطی شده اند ! یک دقیقه از دوستت خوشت می آید و قربان صدقه اش می روی ، اما یک دقیقه که می گذرد ازش متنفّر می شوی و هزار جور بدو بیراه بارش می کنی . اگر در آن کلّه ات چیزی به اسم عقل داری ، درست فکر کن و یکبار نظر بده . آخر این چه وضعش است ؟!))

آنچه که در درون بشر می گذرد بسیار پیچیده وبغرنج است و طبق این پیچیدگی درونی،این احتمال وجود دارد که آنجا که عشق ومحبت هست،مقداری هم نفرت یافت شود؛آنجا که تعریف و تمجید وجود دارد، مقداری هم حسادت می توان یافت، آنجا که فداکاری و از خودگذشتگی هست،مقداری هم عداوت و دشمنی وجود دارد؛ و آنجا که موفقیت و کامیابی وجود دارد، مقداری هم نگرانی از آینده هست. آدم باید دانایی و معرفت زیادی داشته باشد تا درک کندکه همة احساسات بشری بر حّق هستند، چه احساسات خوب، چه احساسات بد و چه احساسات دمدمی مزاجی.

البته پذیرفتن این نوع عقاید در درون خود کاری دشوار است. تربیت دورة کودکی و بلوغ ما زمینه ای در ما آماده می کند تا دیدگاهی مخالف داشته باشیم و نتوانیم بپذیریم که همة احساسات بر حق هستند. به ما یاد داده اند که احساسات منفی ((بد)) هستند ونباید همچین احساساتی داشت ویا این طور به ما آموخته اند که ما باید از داشتن چنین احساساتی خجالت بکشیم. اما بررسی علمی و جدیدی که صورت گرفته است ، تاکید می کند که ما فقط دربارة اعمال آدمها می توانیم قضاوت کنیم و بگوییم این اعمال (( بد )) یا (( خوب )) هستند و ما به هیچ وجه نمی توانیم دربارة اعمالی که در ذهن آدمها انجام می شوند و واقعیت بیرونی ندارند ، قضاوت کنیم و صفت (( بد )) یا (( خوب )) به اعمال ذهنی بچسبانیم . ما فقط رفتار را می توانیم محدود کنیم یا بستاییم ، فقط رفتار را ؛ ما به هیچ وجه نمی توانیم و نباید احساسات کسی را محکوم یا ستایش کنیم . قضاوت در مورد احساسات یک فرد و سرزنش خیال هم به آزادی سیاسی او آسیب می رساند و هم به سلامت روانی او .

احساسات قسمتی از میراث ژنتیکی ما هستند . ماهیها شنا می کنند ، پرندگان پرواز می کنند و آدمها احساس می کنند . ما گاهی خوشحال هستیم و گاهی خوشحال نیستیم ؛ اما گاهی اوقات در طول زندگیمان مطمئناً احساس خشم و ترس ، دلتنگی و شادمانی ، طمع و گناه ، شهوت و حقارت  ، خرسندی و بیزاری می کنیم در حالیکه ما قادر نیستیم احساساتی را که در ما بوجود می آیند ، انتخاب کنیم، با این حال می توانیم زمان و نحوة بروز این احساسات را خودمان تعیین کنیم ، با این شرط که از آنها آگاه شویم . این ، نکته بسیار مهم مساله است . بیشتر مردم طوری بار آمده و تربیت شده اند که از دانستن احساساتشان عاجزند . وقتی احساس نفرت از چیزی می کردند ، به آنان می گفتند این احساس فقط یک نوع بیزاری است . وقتی از چیزی می ترسیدند ، به آنان می گفتند که ترسشان موردی ندارد . وقتی احساس درد می کردند ، به آنان پند و اندرز می دادند که شجاع باش و بخند . خیلی از آوازهای مردم پسندمان به ما می گویند : (( خوشحال هم که نیستی ، تظاهر کن که خوشحالی . ))

اکنون که ما این تظاهر را قبول نمی کنیم ، چه چیزی را جانشین آن سازیم ؟ حقیقت را . اگر کودکان را در زمینة احساسات و عواطف آموزش دهیم ، می توانیم به آنها کمک کنیم تا بدانند که چه احساسی دارند برای کودک بیشتر این مهم است که بداند چه احساسی دارد تا اینکه بداند چرا آن احساس را دارد . وقتی کودک به طور آشکار می داند که چه احساسی دارد ، احتمال کمی وجود خواهد داشت که در درونش احساسات (( درهم و برهم )) پدید آید .

 

 

 

آینه ای باشیم برای شخصیت کودک

چه کار می توانیم بکنیم تا کودک را در شناختن احساساتش یاری دهیم؟برای جامة عمل پوشاندن به این خواسته،ما می توانیم آینه ای برای احساسات او باشیم و این احساسات را منعکس سازیم.کودک از شکل فیزیکی خود با نگاه کردن به آینه آگاه می شود و وقتی ما احساسات او را منعکس کنیم،او این انعکاس احساسات خودش را خواهد شنید و از آنها هم آگاه خواهد شد.

عمل آینه این است که تصویر را همان گونه که هست،منعکس می کند،بدون اینکه در این انعکاس تصویر،تملّق کند یا مرتکب اشتباه شود.ما مسلماً آینه ای نمی خواهیم که به ما بگوید: ((تو قیافة وحشتناکی داری.توی چشمانت خون پرشده و صورتت هم پف کرده.رویهم رفته یک آدم شلخته و بد سلیقه شده ای.بهتر است فکری به حال خودت بکنی.)) پس از آنکه چندین دفعه خودمان را درچنین آینة سحرآمیزی دیدیم،مثل طاعون از آن فرار خواهیم کرد. ما از آینه انتظار داریم که تصویر واقعی مان را نشان بدهد، نه اینکه برایمان موعظه کند.ما شاید از تصویری که در آینه می بینیم،خوشمان نیاید؛با این حال،ترجیح می دهیم که خودمان در مورد نحوة آرایش دفعه بعدمان تصمیم بگیریم.

وظیفة یک آینة عاطفی این است که احساسات را همان گونه که هستند منعکس سازد،بدون اینکه آنها را تحریف کند و از حالت اصلی شان خارج سازد:

((انگار خیلی عصبانی هستی.))

((انگار خیلی ازش متنّفری.))

((انگار کل این ماجرا تو را بیزار کرده است.))

این جملات، برای کودکی که چنین احساساتی در خود دارد،یاری کننده تر و مفیدتر از هرگونه برخورد دیگر خواهند بود.این جملات به طور واضح به کودک نشان می دهند که دارای چه احساساتی است. وقتی تصویر،چه درآینة شیشه ای وچه درآینة احساسی،آشکار و واضح باشد،فرصتی پیش خواهد آمد تا صاحب این تصویر به طور ابتکاری خودش را بیاراید و تغییر دهد.

 

ادامه دارد .....