راهي به سوي شادماني

چگونه مي توانيد شادماني اکنون و آينده تان را تضمين کنيد؟

بسياري افراد با اين باور بزرگ شده اند که اگر در مدرسه نمره هاي خوبي به دست بياوريد، يک مدرک از يک دانشگاه خوب بگيريد و سرانجام يک شغل امن پيدا کنيد، آنوقت است که آدم شادي خواهيد بود!

 

برايتان آشناست، اينطور نيست؟

مشکل اينجاست که گاهي اوقات اين رويکرد به زندگي، انسان را شاد نمي کند.

بطور حتم، اين افراد ممکن است خانواده اي فوق العاده، شغل خوب و يک خانه زيبا داشته باشند، اما همچنان از زندگي ناراضي اند و در جستجوي چيز ديگري هستند. صرفنظر از اينکه که چقدر سخت کار مي کنند يا چقدر درآمد دارند، هنوز احساس نارضايتي مي کنند.

از آن سو، هنگامي که ما شادي واقعي را تجربه مي کنيم، زندگيمان سرشار از درخشش و سرزندگي مي شود. از آنچه انجام مي دهيم، احساس رضايت و سودمندي مي کنيم، اهدافمان را به انجام مي رسانيم و زندگي مان معني دار و هدفمند است.

اکنون چگونه مي توانيم اين گونه شادي را پيدا کنيم؟

ما نياز داريم بياموزيم که چگونه براي امروز و همزمان براي فردا زندگي کنيم. تنها زماني که به يک تعادل درست برسيم مي توانيم به اهدافمان دست پيدا کنيم و آن گونه که همواره مي پنداشتيم زندگي کنيم.

در ادامه  به بررسي يکي از الگو هاي شادماني، که به الگوي همبرگر هم شناخته مي شود، مي پردازيم و شرح مي دهيم که چگونه مي توانيد از اين الگو براي آوردن شادماني به زندگي تان بهره ببريد.

مطابق با  اين مدل، مردم چهار الگو را در شيوه زندگي شان به نمايش مي گذارند:

1.     پوچ گرايي

2.     لذت گرايي

3.     رقابت براي بهترين بودن

4.     شادماني

بياييد به هر يک از اين الگوها با دقت بيشتري بپردازيم.

پوچ گرايي

پوچ گراها کساني هستند که اميد به پيداکردن معناي زندگي را رها کرده اند.آنها از هيچ يک از شادي هاي زمان حال لذت نمي برند و هيچ هدف يا اميدي براي آينده ندارند. در نتيجه تسليم سرنوشت خويش شده اند.

مثال: جيم تمام زندگي خود را به عنوان سرپرست در يک صنعت کار کرده است. او از کار خود ناخشنود است و در اين مرحله از پيشه  اش او فکر اينکه هرگز ارتقا ديگري را دريافت کند رها کرده است.

جيم نه تنها از موقعيت خود ناراضي است بلکه اعتقادي هم به اينکه همه چيز به زودي تغيير خواهد کرد ندارد. در نتيجه او تمايلي به کار و تلاش بيشتر براي تغيير امور ندارد.

لذت گرايي

لذت گراها تنها بر شادي حال تمرکز مي کنند و در مورد عواقب آينده کمتر فکر مي کنند. به نظر آنها سخت کار کردن رنج آور و ملالت آور است و از آن دوري مي کنند. در نتيجه لذت گراها احساس رقابت ندارند و معمولا ناراضي هستند.

مثال: مگي سال ها به صورت پاره وقت کار کرده است. او مدام از يک سازمان به سازمان ديگر جابجا مي شود و در يادگيري نقش هاي نوين و آشنايي با همکارن جديد موفق بوده است. اما هر زمان که در سازمان جديد احساس راحتي مي کند، به سرعت از کار خود و همکاران جديد خسته مي شود. بنابراين درخواست انتقال مي کند.

اگرچه زندگي مگي مفرح و آسان است، اما او از اينکه هرگز کاري را به پايان نمي رساند ناراحت است. او هيچ هدفي براي آينده و هيچ برنامه اي براي زندگي اش ندارد.

رقابت براي بهترين بودن

افراد اين دسته، به گونه اي زيان آور شادي هاي حال را به اميد مزاياي آينده به بعد موکول مي کنند.

اين الگو براي بسياري از ما آشناست. در اين الگو، مردم همواره اهدافي را دنبال مي کنند که فکر مي کنند باعث شادي آنها خواهد شد. وقتي به آن اهداف مي رسند، يک هدف جديد (به همراه تنش و اضطراب ناشي از آن) تقريبا به فاصله کم جاي آن را مي گيرد. در حالي که افراد اين دسته کورسويي از رضايت را در هنگام رسيدن به هدف تجربه مي کنند، در عين حال هر انديشه اي از شادماني زمان حال را به سرعت کنار مي گذارند.

مثال: کارل در دبيرستان بسيار سخت تلاش مي کرد و با کسب نمره هاي عالي توانست به يک دانشگاه درجه اول راه پيدا کند (همان چيزي که خانواده اش هميشه به او گفته بودند که براي موفقيت لازم است). وقتي وارد دانشگاه شد، مدرکي از شاخه تجارت را کسب کرد (زماني که ترجيح مي داد در تئاتر متخصص شود)  و براي اينکه بتواند مطالعه کند، سفر و شب نشيني با دوستان را رها کرد. زماني که کارل فارغ التحصيل شد به لطف نمره هاي عالي و کارآموزي هاي گذشته، تعداد بسياري پيشنهاد کار دريافت کرد. هر چند که او مي دانست به دليل اين موفقيت ها بايد خوشحال باشد، اما اينطور نبود. او شغل خود در بزرگترين شرکت به دست آورد و حرفه خود را شروع کرد. او به سختي کار مي کرد اما هر ارتقايي که به دست مي آورد فقط استرس و ناخشنودي بيشتري به او اضافه مي کرد.

شادماني

اين الگو بازتابي از يک تعادل خوب بين شادي حال و مزاياي آينده است.

بر اساس اين مدل، ما زماني به شادي مي رسيم که قادر باشيم هم از مسير و هم از مقصدي که به سمت آن در حرکت هستيم  لذت ببريم. ما ياد گرفته ايم که چگونه اهدافي را که پر معنا هستند تعيين کنيم، اما تمام تمرکز خود را انحصارا روي دستيابي به آنها نمي گذاريم. ما بر روي لذت هاي امروز تمرکز مي کنيم و در همان حال بر روي روياها و اهدافمان.

مثال: يوآن در سازمان خود به بخش ديگري منتقل شد. او درباره مسئوليت جديد خود هيجان زده بود. او عاشق آن شرکت بود و کار خود را بامعنا و رضايت بخش مي دانست. اين همان سازماني است که او مي تواند خود را براي هميشه جزيي از آن بداند.

با وجود اين که اين امکان براي او وجود دارد که در هفته 80 ساعت کار کند، اما  او به طور مودبانه و رسمي به مدير خود اعلام کرد که نمي تواند اين وقت را بگذارد. گذران وقت با خانواده براي او بسيار با اهميت است و به ايجاد وقت براي گذراندن با خانواده پايبند مي باشد. او تعداد ساعت منطقي را اضافه کار مي ايستد اما با اين حال هميشه براي شام با خانواده در خانه است. او تعادل بسيار خوبي در حرفه خود ايجاد کرده است. او به خاطر خانواده اش آنجاست و درگير يک حرفه چالش برانگيز و رضايت بخش است.

طراح اين مدل معتقد است که براي همه ما امکان شاد زيستن در همه اوقات وجود ندارد. گاهي ما مجبور به کنار گذاردن شادي اکنون براي به دست آوردن اهداف مهم آينده هستيم. براي مثال، وقتي که مجبور به ماندن در محل کار تا ديروقت هستيم تا کار مهمي را به پايان ببريم.

همچنين گاهي مهم است که روي شادي زمان حال تمرکز کنيم. همانطور که يک لذت گرا اين کار را مي کند. دراز کشيدن در کنار ساحل يا تماشاي تلويزيون، نه تنها باعث استراحت و احساس جواني دوباره  مي شود، بلکه  اين فعاليت هاي لذت بخش، شادي را به زندگي مي آورند.

نکته اين است که بيشترين زمان را درگير فعاليت هايي باشيم که شادي حال و مزاياي آينده را به ما مي دهند.

آنچه که در استفاده از مدل شادي مفيد تر است،  اين است که مي تواند مانند يک پنجره در زندگي ما باشد. ببينيد بيشتر زمان خود را در کجاي آن سپري مي کنيد.

به کمک اين مدل مي توانيم ارزيابي کنيم که در زندگي جاري خود کجا هستيم. اگر در بخش صحيح مدل نيستيم، از امروز مي توانيم تغييراتي را که باعث توازن بيشتر در زندگي مي شود را انجام دهيم.