هر انساني كه پا به جهان هستي مي گذارد ، داراي حقِّ حيات است . حقِّ حيات ، حقّي فطري ، ذاتي و طبيعي است و اگر آفرينش عالم را ناشي از اراده آگاهانه خداواند بدانيم ، هيچ كس جز او نمي تواند، اين حق را از انسان بگيرد . انسان ها براي پاس داشتن اين حق است كه كار و تلاش مي كنند و با ثمره آن حيات خود را تضمين

و زندگي را آن گونه كه مي خواهند، سامان مي بخشند. انسان در جستجوي رفاه و آسايش است و براي رسيدن به اين هدف، به صحنه جامعه و كسب و كار مي آيد. صحنه اي كه ويژگي ها و و خصوصياتِ آن دائماً در حال تغيير است.

ارتباط با محيطي متغير ، مستلزم تغيير و تحوّل شخصي است. اين تغييرات براي بقا و حفظ كارآمدي انسان در سامان دادن مطلوب به حياتِ خويش ، ضروري است.

يك روان شناسِ نامدار، انسان را موجودي دانسته كه ميل به پيشرفت و انجام بهتر امور را دارد. مي توان گفت كه ارتباطِ دو سويه اي بين انسان و محيط برقرار است: انسان ها تغيير و پيشرفت مي كنند و با تغيير خود، محيط را تغيير مي دهند. تغييرِ محيط اطراف انسان، مسايل جديدي را به وجود مي آورد و انسان در برخورد و حلّ و فصل اين مسايل، مجدداً تغيير مي كند.

تحول فردي، مستلزم رها كردن امور و دلبستگي هايي است كه اكنون ديگر مناسب نيستند. اين كنار گذاشتن دلبستگي ها، بخش دردناك فرايند تغيير است، ولي بايستي به موقع و درست انجام شود. با اين حال، همه تغييرات را دوست دارند و در عين حال از آن مي ترسند.

در فرايند تغيير، همواره عادت ها، مفروضات، موقيعت ها و به طور كل، داشته هايي را رها مي كنيم تا به دستاوردهاي بهتر و ارضاكننده تري برسيم. فرايند تغيير با حس كردن وضعيتي نامناسب و ناراحت كننده آغاز مي شود. در اين حال معمولاً انسان وضعيت مطلوب را در ذهن خويش تصور مي كند و ارده خود را در رسيدن به آن قرار مي دهد. هيچ تغييري بدون اقدام ميسر نيست، بنابراين مرحله بعدي تغيير، تلاش عملي است كه اگر با موفقيت انجام شود، تحول فردي به انجام رسيده است.

حتي اگر در وضعيتي ناخوشايند نباشيم، بايد براي بهتر شدن تغيير كنيم. مثلاً اگر چه از موقعيت خود به عنوان يك كارمند ساده راضي هستيم، ولي مي توانيم با تغييراتي به موقعيت مدير ارتقا يابيم و يا از يك مدير به رهبر تبديل شويم.

مديريت تصوراتِ غلط:

متأسفانه فرايند تغيير شخصي همواره با موفقيت اجرا نمي شود. در اين مسير ، معمولاً اشتباه ها و تصورات غلطي وجود دارد كه معروف ترين آن ها به اين شرح است:

  • تغيير من وابسته به ديگران است: تغيير را دوست داريم، اما اجازه و محرك آن را در دست ديگران مي دانيم.
  • تفكر منفي نسبت به تغيير وجود دارد: رسيدن به آن چيزي را كه دوست داريم ، غير ممكن مي دانيم.
  • تغييرات انبوه به جاي تغيير منفرد: به طور هم زمان ، انبوهي از موارد را براي تغيير ، انتخاب و اجرا مي كنيم.
  • تصور مبهم از آن چه بايد تغيير كند: درباره تغيير، كلي گويي مي كنيم و آن را غير قابل سنجش تعريف مي كنيم.
  • سپردن تغيير به فرصت هاي آينده: ادعا مي كنيم كه الآ ن آمادگي اش را نداريم و تغيير را به فردا موكول مي كنيم.

 

خوشبختانه در مقابل اين بازدارنده ها و عوامل شكست، نكات راهنمايي نيز وجود دارد:

  • مي توان حوزه مشخص و محدودي را براي تغيير، شناسايي و انتخاب كرد.
  • الگوهاي جديد فكري و رفتاري را بايد به طور شفاف تعريف كرد كه مصداق تغيير هستند.
  • از همين امروز بايد آغاز كرد.
  • تغيير خود را نظارت و ارزيابي كرد و از پيشرفت آن مطمئن شد.
  • به خود، بابت تغيير مثبت، پاداش مناسب داد.

تغييرات اجتماعي :

در جامعه شناسي ، نظريات متفاوتي در مورد « تغيير و تحوّلات اجتماعي » وجود دارد .  يك سؤال مهم در مورد تغييرات اجتماعي اين است كه يك انسان تا چه اندازه مي تواند شرايط زندگي خود را فعّالانه و آگاهانه تغيير دهد، يا به عكس، چه ميزان از تغييرات نتيجه نيروهاي اجتماعي است كه خارج از كنترل ما هستند؟

اين مسأله هموراه ميان جامعه شناسان مورد اختلاف بوده است، برخي بر كنش و عملكردِ فردي تأكيد دارند و مي گويند تغييرات ما، مخلوق تغييرات جامعه نيست، بلكه خالق آن است و برخي نظريه ها، نهادهاي اجتماعي را محدودكننده و مقدم بر رفتار ما مي دانند. حال در گذشته و اطراف خود تأمل كنيد و با توجه به اطلاعات تان در اين باره، تصميم بگيريد كه كدام يك از اين دو ديدگاه نسبتاً صحيح تر است؟

پاسخ به اين پرسش ، نقش مهمي در زندگي فردي و اجتماعي شما خواهد داشت .

 

 

خلاصه: ابراهيم براز