برانیسلاو نوشیج داستان نویس بزرگ یوگسلاو در سال 1864 در شهر بلگراد در خانواده ی بازرگانی ور شکسته به دنیا آمد.تحصیلاتش را در رشته ی حقوق به پایان رساند.لیکن پیشه ی وکالت هرگز نتوانست علاقه ی او را به خود

معطوف دارد.به کارهای گوناگونی چون هنر پیشگی ،کارمندی،و آموزگاری دست زد.اما سر انجام ادبیات و تئاتر بود که توانست او را در حیطه ی بیکران خود نگهدارد.او داستانها و نمایشنامه های انتقادی بسیاری نوشته است که خنده انگیزترین و در عین حال دردناکترین پرده های زندگی انسانها را در برابر خواننده می گشاید.

 

این نویسنده شهیر که معاصرانش او را جادوگر بزرگ خنده می خواندند تا اوج بیان خواستها و اندیشه های مردم پرواز کرد و آثار خود را فراموش ناشدنی ساخت.داستان "فیل در پرونده"یکی از داستان های کوتاه اوست:

شهرک دارای یکهزارو هشتصد نفر جمعیت، شش کوچه، سه کشیش، هفت قهوه خانه، یک بخیدار، دو مهمانخانه چی، هفده زن بیوه، سه معلم، دو معلمه، یک ریئس انجمن شهر، دو بازار، چهار حزب سیاسی و غیره است.

ممکن است عده ای بخاطر چنین مقدمه ای که بی شباهت به احصائیه ی کتب رهنمای جهانگردی و یا کتاب درسی جغرافیا نیست، نگارنده را مورد سرزنش قرار دهند، بهمین علت بهتر است بمنظور فرار از چنین  سرزنشی، از ذکر بقیه ی جزئیات صرف نظر کنیم و به نقل فوری داستان عجیبی که در شه  «ک» رخ داده بود، بپردازیم.

داستان از اینقرار است که علاوه بر چیزهائی که در بالا بدانها اشاره شد، شهر«ک» یک باغ وحش هم دارد. این باغ وحش سیار در مراجعت از لابار مکاره ای که موفقیت زیادی در آن کسب نکرده بود، چند روزی در این شهر متوقف شد. گرچه بمحض ورود باغ وحش، آقای پایا اظهار داشته بود:« بدون اینهم شهرما بقدر کافی حیوان دارد»، معذلک آن مرد محترم- یعنی متصدی باغ وحش ناچار بود راهش را بطرف شهر«ک» کج کند، زیرا برای ادامه ی سفرش، دیگر آهی در بساط نداشت.

ساوای  بقال مقداری تخته و میخ نسیه باو فروخت، نیچکوی  صابون پز هم مقداری الوار و گوشت برای حیواناتش  باو قرض داد. بدین ترتیب سیر کچی مهربان ما موفق شد با قرض و قوله ای در ظرف یکروز خیمه اش را علم کند. سحرگاه روز بعد هم دایره زنگی اش را بدست گرفت و در شهر براه افتاد تا در نبش هر کوچه ای بایستد و عبارت مشهور:

"مناژری با شکوه جهانی! بشتابید برای تماشای آنچه تا کنون ندیده اید!"

را اعلام کند.

در این حال چنانچه شما واقعا هم سری به این باغ وحش که بجاست بگوییم فقط از شش حیوان تشکیل شده است بزنید صاحب آن قبل از هر کاری شما را به طرف یکی از قفسهای بد بو و متعفن راهنمایی نموده توضیحاتی به شرح ذیل خواهد داد:خرس هیولایی بی نظیر !تا کنون دو مامور باغ وحش را خورده است.از باغ وحش مسکو خریداری شده است.سال گذشته وقتی که هنوز در باغ وحش مسکو به سر میبرد قفسش را شکست و پس از خوردن صاحب باغ وحش و بلعیدن یکی از کارمندان باغ وحش به جنگل بولون که در حوالی مسکو است پناه برد...سه روز تمام دکانهای مسکو را بستند و متمولین شهر به ایر کوتسک که نزدیکیهای مسکوست فرار کردند .فقط ژنرال گورکو در شهر باقی ماند.روزی چندین بار از پطروگراد تلگرافی سوال میکردند:"خرس کجاست؟""ژنرال گورکو در چه حال است؟"]...[

بهتر بود اسنان از تماشای فیل صرف نظر کند،زیرا این حیوان از فرط پیری و بد بختی به عادی ترین سائلی که در مدخل کلیسا دست تکدی دراز میکند ،شباهت داشت.بدیهی است فیل همانند خرس یک اسم لاتین و حتی یک حماسه داشتدر این حماسه گفته میشد که «اعضای یک هیات انگلیی»،« راجه بخارا» را برای سوزاندن وی ،روی همین فیل به سوی شعله های آتش برده بودند. به نظر میرسد که انگلیسیها با کمال میل حاضر شوند فیل را بعنوان یادبود آن واقعه تاریخی بخرند.

در قفس بعدی پرنده ای قرار داشت که «کشف جدیدی در علم»بشمار می آمد و بهمین علت هنوز فاقد«اسم عامیانه» بود ،اما در علم بنامsocsocus dulicivitoperus    خوانده می شد. شهرت این پرنده در این بود که برای تولید مثل تخم نمیگذاشت بلکه مانند حیوانات پستاندار می زایید. اما کافی بود تماشاچی با دقت بیشتری به این پرنده بنگرد و بدون هیچ زحمتی شباهت فوق العاده ای بین این پرنده که معلوم نیست به چه علتی دمش را رنگ آمیزی کرده بودند با اردک خانگی معمولی ،بیابد.اما دم این پرنده نبود که تماشاچیان را تحت تاثیر قرار میداد ،بلکه زاییدن آن بیش از هر چیز دیگری توجه آنان را به خود جلب میکرد.علاوه بر این باغ وحش دارای یک سمور آبی و یک روباه بود که گوشهایش را تعمدا بریده بودندتا بتوانند آنرا «روباه سوئدی » بنامند.همچنین کیمونی که فقط شباهتی به میمون حقیقی داشت و انگار با در یافتن این موضوع بالا قیدی آشکاری به همه ساکنان باغ وحش و حتی تماشاچیان می نگریست.

]...[ اهالی شهر "ک" به تماشای باغ وحش می رفتند. اما پس از اینکه همه ی آنها از برابر قفسها می گذشتند ،مرد سیرک چی میزان مداخلش را محاسبه کرد و متوجه شد با اینکه هر تماشاچی یک گروش بعنوان حق ورود پرداخته است ،در آمدش از دویست و ده گروش تجاوز نمیکنمد. اگر ورودیه باغ وحش را حتی نیم گروش هم تعیین میشد،مسلما شهر "ک" نمیتوانست تماشاچیان بیشتری برای باغ وحش تامین کند. در این حال در عرض هشت روز ،میزان بدهی ارباب محترم باغ وحش بابت بهای گوشت به پانصد و هجده گروش رسیده بود،زیرا که به هر حال حیوانات باغ وحش باید چیزی می خوردند و ارباب آنها باید چیزی میخورد.

نیکچوی صابون پز چند روز متوالی گوشت نسیه به او می فروخت ،ولی پس از یک هفته وقتی که متوجه شد که جناب سیرکچی به هیچ وجه در فکر تادیه قروضش نیست ، به وی مراجعه کرد و گفت:-قبض بنویس!-با کمال میل!

و سیرکچی با گفتن این حرف ،قبضی به مبلغ پانصدو هجده گروش نوشت و به دست نیکچوی صابون پز داد.عصر روز نهم ،وقتی مرد سیرکچی مشاهده کرد که قروضش به میزان پنج برابر سریعتر از در آمدش افزایش می یابد،همسرش را صدا کرد.آنها دو نفری نشستند و به وطر جدی درباره خود ،حیوانات خود و اینکه نمیتوان بدین ترتیب و به طور جدی زندگی را ادامه داد بحث کردند. در پایان این جلسه مشورتی ،قطعنامه خاصی که صبح روز بعد اهالی شهر از متن آن اطلاع حاصل کردند به تصویب رسید.

صبح روز بعد ،همزمان با باز شدن دکانها در سر تاسر شهر شایع شد که شب گذشته صاحب محترم "مناژری با شکوه جهانی" فرار کرده و زن و سمور آبی و میمون را نیز با خود برده است.گفته می شد که او بقیه چیزها یعنی قروض،خرس،فیل روباه سوئدی و پرنده را برای اهالی شهر به جا گذاشته است.

تمام شهر با شنیدن این خبر بهت زده شد.البته همه اهالی شهر "ک" می توانستند مبهوت شوند و میتوانستند هم اصولا موضوع فرار را با خونسردی و بی اعتنایی تلقی کنند،اما سائای بقال و نیکچوی صابون پز واقعا و از صمصم قلب متاثر و مبهوت بودند. بدیهی است مقامات دولتی ،همانطوریکه وظیفه شان ایجاب میکند،فورا اقدامات مقتضی بعمل آوردند و بالا فاصله کارمندی را مامور تنظیم فهرستی از باقیمانده اموال کردند.آقای پایا یک برگ کاغذ  می گیرد،به تعداد لازم ستون باز میکند،به باغ وحش می رود و پس از استقرار در گیشه ،فهرست اموال را تنظیم میکند .این فهرست پس از تنظیم شدن ،تقریبا به شکل زیر بود:

1- فیل بزرگ.......یک عدد

2-دمپایی پاره .....یک جفت

3-روباه بدون گوش درون قفس .....یک راس

میز آبی رنگ با کشو.....یک عدد

5-پرنده ای با دم آبی رنگ ،شبیه اردک،درون قفس ........یک عدد

6-جوراب مردانه کاملا پاره.......یک لنگه

7+خرس با پوست مستعمل،درون قفس.....یک راس

8-میخ معمولی ......نیم کیلو

9-دایره زنگی مستعمل با جغجغه.....یک عدد

10-کتان معمولی بزرگ کثیف.......یک پارچه

11-پرده قرمز معمولی ......یک جفت

12-سطل دسته دار.....دو عدد

13-چوب دراز......یک اصله

14-تسمه سوراخدار.......یک عدد

15-چراغ بدون لوله......یک عدد

16-تابلو با نوشته ی:"مناژری با شکوه جهانی"......یک عدد

پس از تنظیم فهرست باغ وحش مهر و موم شد.

]...[ تا فهرست تنظیمی آقای پایا شماره بخورد ،تا تصمیمی روی آن گرفته شودو بالاخره تا دستور اجرا گردد،یک روز گذشت و در طی همین یک روز روباه سوئدی لعنتی که با چنین رفتاری خو نگرفته بود ،حاضر نشد حتی این یک روز را تحمل کند و بدون دلیل و عذر موجه سقط شد.فردای آنروز قبل از آغاز حراج،آقای پایا به دست مبارک خود به دست مبارک خود ،در برابر اسم روباه در ستون ملاحظات نوشت:"بمرگ طبیعی سقط شد"تا بعدها احیانا کسی نتواند ادعا کند که آن را کشته اند.

عده کثیری و حتی میتوان گفت تقریبا همه اهالی شهر در مراسم حراج شرکت کردندو این امر به هیچ وجه تعجب آور نبود،زیرا که این حراج یکی از جالبترین حراجها به شمار می رفت. همه می خندیدند.به یکدیگر چشمک می زدند و متلک می گفتند.در این بین فقط آقای پایا مملو از شرافت نفس و وقار با تکبر تمام مانند کسی که به کار خود مسلط باشد،در گیشه مستقر شده بود.

میز آبی رنگ و کشوی آن به مبلغ هفت گروش،نیم کیلو میخ به مبلغ سی پارا و قطعه بزرگ کتان به نوزده گروش بفروش رسید.لنگه جوراب مردانه را به دور انداختند.

]...[ کو لی ها با پرداختن چهل و دو گروش دایره زنگی را خریدند.تابلویی را که"مناژری با شکوه جهانی "بر آن نوشته شده بودفبقال شهر به بهای هشت گروش خرید تا بعدا کلمه بقالی را جانشین مناژری سازد.یک جفت دمپایی را به چهارده گروش و پرنده نادر الوجود را به قیمت یک اردک معمولی فروختند ،زیرا که خریدار قصد داشت فقط شامی از آن تهیه کند.پس از حراج اشیاء فوق اذکر جنب و جوش ناشکیبانه ای بین جمعیت آغاز شد،آقای پایا انگشتش را روی فهرست گذاشت و با لحن بسیار جدی و رسمی در حالیکه روی کلمه "فیل" تکیه میکرد ،گفت:«فیل را بیاورید»!!