در شماره پیشین شرح آشنایی مولانا با شمس تبریزی را خواندیم و اینک در ادامه به عرفان زیبای بین این دو که همان رابطه مرید و مرادی است می پردازیم:

 

شمس‌ معتقد بود: صحبت‌ اهل‌ دنيا آتش‌ است‌، ابراهيمي‌ بايد كه‌ او را آتش‌ نسوزد. و بدين‌ترتيب‌ شمس‌، انگشت‌ بر رگ‌ مولانا مي‌نهد. مولانايي‌ كه‌ از ديد وي‌ شيخ‌ كاملي‌ است‌ واعتباري‌ نادر را در وي‌ ديده‌ است‌، كه‌ در ارتباط‌ با ديگران‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بود كه‌: بردل‌ها مُهر است‌، بر زبان‌ها، مُهر است‌ و بر گوش‌ها، مُهر است‌. و اينك‌ با چنين‌ گوهر نايابي‌ دركسوت‌ شيخي‌ مُعزّز، بدون‌ رعايت‌ هيچ‌ قيد و شرطي‌ كه‌ خود آن‌ را به‌ بي‌نفاقي‌ تعبير مي‌كند،لب‌ به‌ سخن‌ گشود، با اين‌ تأكيد كه‌

«از بركات‌ مولانا است‌، هر كه‌ از من‌ كلمه‌اي‌ مي‌شنود».

و از اين‌رو است‌ كه‌ به‌ مولانا تأكيد دارد:

با خلق‌ اندك‌ اندك‌ بيگانه‌ شو. حق‌ را با خلق‌ هيچ‌ صحبت‌ و تعلّق‌ نيست‌. ندانم‌ ازيشان‌ چه‌ حاصل‌شود؟ كسي‌ را از چه‌ باز رهانند؟ يا به‌ چه‌ نزديك‌ كنند؟ آخر تو سيرت‌ انبيا داري‌، پيروي‌ ايشان‌مي‌كني‌، انبيا اختلاط‌ كم‌ كرده‌اند، ايشان‌ به‌ حق‌ تعلّق‌ دارند، اگرچه‌ به‌ ظاهر، خَلق‌ گِرد ايشان‌ درآمده‌اند.

همين‌ معني‌ را مولانا در غزلي‌ مترنّم‌ است‌:

يار شدم‌ يار شدم‌ با غم‌ تو يار شدم‌

تا كه‌ رسيدم‌ برِ تو از همه‌ بيزار شدم‌

 

و بدين‌سان‌ مولانا بعد از خروج‌ از خلوت‌ صاحب‌دلان‌، گرچه‌ به‌ ميان‌ خلق‌ و مريدان‌بازگشت‌؛ امّا دل‌ وي‌ كه‌ محل‌ّ توجّه‌ حق‌ و سرّ سويداي‌ او بود، هرگز به‌ تفرقه‌ باز نيامد وگرچه‌ مهر و شفقت‌ بي‌نظير او باران‌ رحمتي‌ بود كه‌ بر همگان‌ مي‌باريد؛ امّا مهر خاص‌ّ وي‌براي‌ خاصان‌ و عشق‌ او مختص‌ِّ خاص‌الخاصي‌ بود كه‌ حقيقت‌ را در وجودش‌ يافته‌ و فاش‌گفته‌ بود:

كعبة‌ من‌ ،كنشت‌ من‌ ،دوزخ‌ من‌ ، بهشت‌ من‌

فاش‌ بگفتم‌ اين‌ سخن‌ شمس‌ من‌ و خداي‌ من‌

 

بنابراين‌، مولانا بعد از خلوتي‌ كه‌ در نظر ياران‌ تحمّل‌ آن‌ بس‌ طاقت‌فرسا بود، به‌ ميان‌مريدان‌ باز گشت‌ با احوالي‌ به‌ كلّي‌ دگرگون‌ و متفاوت‌، اينك‌ شمس‌ بود كه‌ شيخ‌ و مراد شده‌ بود، مولانا را از مطالعة‌ آثاري‌ كه‌ بسيار بدان‌ها علاقه‌مند بود مانند معارف‌ سلطان‌العلماء وديوان‌ متنّبي‌ (شاعر عرب) باز مي‌داشت‌ و در اين‌ امر بسيار جدّي‌ وسخت‌گير بود.

افلاكي‌ از حضرت‌ مولانا جلال‌الدّين‌ نقل‌ كرده‌ است‌:

«چون‌ مولانا شمس‌الدّين‌ به‌ من‌ رسيد و مصاحبت‌ نمود، همانا كه‌ آتش‌ عشق‌ در درونم‌ شعله‌اي‌عظيم‌ مي‌زد، به‌ تحكّم‌ تمام‌ فرمود: ديگر سخنان‌ پدرت‌ را مخوان‌. به‌ اشارت‌ او زماني‌ نخواندم‌؛ پس‌فرمود كه‌ با كس‌ سخن‌ مگو، مدّتي‌ به‌ سخن‌ گفتن‌ نيز نپرداختم‌ و از اين‌رو كه‌ سخنان‌ ما غذاي‌ جان‌عاشقان‌ شده‌ بود، به‌ يك‌بارگي‌ تشنه‌ ماندند و از پرتو حسرت‌ ايشان‌ به‌ مولانا شمس‌الدّين‌ چشم‌زخم‌ رسيد.» همچنين‌ روايت‌ شده‌ است‌: «پيوسته‌ مولانا شمس‌الدّين‌ بر در حجرة‌ مدرسه‌مي‌نشست‌ و حضرت‌ مولانا در حجره‌ بود، از هر ياري‌ كه‌ ديدار مولانا را مي‌خواست‌، مي‌پرسيد: چه‌آورده‌اي‌ و شكرانه‌ چه‌ مي‌دهي‌ تا او را به‌ شما بنمايم‌؟»

و چنين‌ بود كه‌ مريدان‌ بي‌طاقت‌ شدند و به‌ ستيزه‌ با شمس‌ برخاستند و بعضي‌ از آنان‌دور از چشم‌ مولانا، به‌ وي‌ دشنام‌ مي‌دادند و او را تهديد مي‌كردند.

بدين‌ ترتيب‌ عرصه‌ بر شمس‌ تنگ‌ گرديد و ناگهان‌ ناپديد شد. شمس‌ به‌ جايي‌ نامعلوم‌ سفر كرده‌ بود و مريدان‌ از كابوسي‌ كه‌ حدودشانزده‌ ماه‌ آنان‌ را عذاب‌ داده‌ بود، رهايي‌ يافتند.

در فاجعة‌ غيبت‌ شمس‌، مولانا بي‌قرار و نااميد، امّا خاموش‌ بر جاي‌ ماند و از آنان‌ كه‌شمس‌ را رنجانده‌ و آزرده‌ خاطر ساخته‌ بودند، روي‌ برگردانيد؛ امّا به‌ روايت‌ سلطان‌ ولد:آنان‌ را كه‌ پشيمان‌ شده‌ و عذرخواه‌ بودند نيز بخشيد و بر خطاي‌ آنان‌ قلم‌ عفو گرفت‌. روزهاو هفته‌ها با سكوت‌ و اندوه‌ گذشت‌ تا سرانجام‌ نامه‌اي‌ كوتاه‌ از شام‌ به‌ خط‌ّ شمس‌ رسيد.

دريافت‌ خبر از جانب‌ شمس‌ شور و هيجاني‌ در مولانا برانگيخت‌ و چند نامة‌ منظوم‌پي‌درپي‌ براي‌ محبوب‌ فرستاد كه‌ افلاكي‌، تعداد آن‌ها را چهار ذكر كرده‌ است‌. و بي‌آنكه‌منتظر پاسخي‌ باشد؛ فرزند خويش‌، سلطان‌ ولد را با نقدينه‌اي‌ براي‌ هزينة‌ سفر، به‌ همراهي‌بيست‌ تن‌ از مريدان‌ به‌ سوي‌ شام‌ روانه‌ ساخت‌. نامه‌اي‌ كه‌ سلطان‌ ولد، كبوتر پيك‌ آن‌ بود،غزلي‌ است‌ عاشقانه‌:

به‌ خدايي‌ كه‌ در ازل‌ بوده‌ست‌

حي‌ّ و دانا و قادر و قيّوم‌

نور او شمعهاي‌ عشق‌ افروخت‌

تا بشد صد هزار سِر معلوم‌

از يكي‌ حكم‌ او جهان‌ پُر شد

عاشق‌ و عشق‌ و حاكم‌ و محكوم‌

در طلسمات‌ِ شمس‌ تبريزي‌

گشت‌ گنج‌ عجايبش‌ مكتوم‌

كه‌ از آن‌ دم‌ كه‌ تو سفر كردي‌

از حلاوت‌ جدا شديم‌ چو موم‌

همه‌ شب‌ همچو شمع‌ مي‌سوزيم‌

زآتشش‌ جفت‌ وز انگبين‌ محروم‌

در فراق‌ جمال‌ او ما را

جسم‌ ويران‌ و جان‌ در او چون‌ بوم‌

آن‌ عنان‌ را بدين‌ طرف‌ برتاب‌

زَفت‌ كن‌ پيل‌ عيش‌ را خرطوم‌

بي‌حضورت‌ سماع‌ نيست‌ حلال‌

همچو شيطان‌ طَرَب‌ شده‌ مَرجوم‌

يك‌ غزل‌ بي‌ تو هيچ‌ گفته‌ نشد

تا رسيد آن‌ مُشرّفة‌ مفهوم‌

بس‌ به‌ ذوق‌ سماع‌ نامة‌ تو

غزلي‌ پنج‌ شش‌ بشد منظوم‌

شام‌ ما از تو صبح‌ روشن‌ باد

اي‌ به‌ تو فخر شام‌ و اَرمن‌ و روم‌

 

سلطان‌ ولد، به‌ گفتة‌ افلاكي‌، بنا به‌ توصية‌ مولانا در كاروان‌سرايي‌ مشهور در جبل‌ صالحيّه‌دمشق‌ فرود مي‌آيد و شمس‌ را در زاويه‌اي‌ مي‌يابد و نامة‌ منظوم‌ و نقدينه‌ را كه‌ دو هزار ديناربوده‌ مقابل‌ وي‌ مي‌نهد و استغفار مريدان‌ را از كرده‌ها و ندامت‌ ايشان‌ را از خطاها بازمي‌گويد، درياي‌ مهر و شفقت‌ شمس‌ به‌ جوش‌ مي‌آيد و عازم‌ قونيه‌ مي‌شود؛ در حالي‌ كه‌تمام‌ مسير دمشق‌ تا قونيه‌ را كه‌ بيش‌ از يك‌ ماه‌ طي‌ّ آن‌ به‌ درازا انجاميد، سلطان‌ ولد در ركاب‌آن‌ سلطان‌ معنا به‌ احترام‌ بسيار، پياده‌ طي‌ّ طريق‌ مي‌كرد و به‌ اين‌ ترتيب‌ آن‌ بهانه‌هاي‌ شيرين‌ وترانه‌هاي‌ موزون‌ كه‌ سلطان‌ ولد و مريدان‌، رسولان‌ و حاملان‌ آن‌ بودند تأثيرات‌ سحرآساي‌خويش‌ را كرد و آن‌ صنم‌ گريزپا بازگشت‌ و به‌ روايت‌ افلاكي‌: غزلي‌ كه‌ هم‌زمان‌ با رفتن‌ كاروان‌ياران‌ به‌ سوي‌ شام‌ سروده‌ شده‌ مؤيّد آن‌ است‌:

برويد اي‌ حريفان‌ بكشيد يار ما را

بمن‌ آوريد آخر صنم‌ گريزپا را

به‌ بهانه‌هاي‌ شيرين‌ به‌ ترانه‌هاي‌ موزون‌

بكشيد سوي‌ خانه‌ مَه‌ِ خوب‌ خوش‌لقا را

اگر او به‌ وعده‌ گويد كه‌ دم‌ دگر بيايم‌

همه‌ وعده‌ مكر باشد بفريبد او شما را

(الخ‌)

بدين‌ ترتيب‌ انتظار دردناك‌ مولانا براي‌ ديدار مجدّد يار، اندكي‌ كمتر از سه‌ ماه‌ طول‌ كشيد و شمس‌ مجدّداً به‌ قونيه‌ وارد شد و قبل‌ از ورود كاروان‌ به‌ قونيه‌، سلطان‌ ولد، پيكي‌ به‌ سوي‌ پدر بزرگوار خويش‌ فرستادو خبر مسرّت‌بخش‌ ورود محبوب‌ را به‌ اطّلاع‌ مولانا رسانيد، غزل‌هاي‌ عاشقانه‌اي‌ با
نزديك‌ شدن‌ قافله‌ سالار عشق‌ سروده‌ شد كه‌ شادي‌ و شعفي‌ وصف‌ناپذير در آن‌ موج‌مي‌زند:

آب‌ زنيد راه‌ را هين‌ كه‌ نگار مي‌رسد

مژده‌ دهيد باغ‌ را بوي‌ بهار مي‌رسد

راه‌ دهيد يار را آن‌ مه‌ ده‌ چهار را

كز رخ‌ نوربخش‌ او نور نثار مي‌رسد

چاك‌ شدست‌ آسمان‌، غلغله‌ است‌ در جهان‌

عنبر و مشك‌ مي‌دمد، سنجق‌ يار مي‌رسد

(الخ‌)

ديدار شمس‌، جان‌ رفته‌ را به‌ تن‌ِ مولانا باز آورد و زندگي‌ جريان‌ عاشقانه‌اش‌ را در شور وغزل‌ و سماع‌ باز يافت‌ و نواي‌ چنگ‌ و چغانه‌ باز هم‌ زينت‌بخش‌ مجالس‌ سماعي‌ بود كه‌ هريك‌ از ياران‌ به‌ مناسبت‌ بازگشت‌ شمس‌ ترتيب‌ مي‌داد و در اين‌ محافل‌ و در ديگر اوقات‌مولانا فارغ‌البال‌ از انديشة‌ بدخواهان‌ با شمس‌ تنگاتنگ‌ صحبت‌ داشت‌؛ امّا زمانه‌ آبستن‌حوادثي‌ ناگوار بود.

عنايت‌ِ بسيار شمس‌ در حق‌ّ سلطان‌ ولد كه‌ در ركاب‌ وي‌ از دمشق‌ تا قونيه‌ پياده‌ راه‌ را طي‌كرده‌ بود، موجب‌ عدم‌ رضايت‌ علاءالدّين‌ محمّد، فرزند كوچك‌تر مولانا مي‌شد.

مولانا براي‌ پاي‌بند كردن‌ هرچه‌ بيشتر شمس‌، كيمياخاتون‌ را كه‌ در حرم‌ خود پرورده‌ بودبه‌ ازدواج‌ با شمس‌ ترغيب‌ كرد و اين‌ پيشنهاد بي‌درنگ‌ مورد قبول‌ شمس‌ نيز قرار گرفت‌.

اين‌ خبر، عدم‌ رضايت‌ علاءالدّين‌ محمّد را كه‌ گوشة‌ چشمي‌ به‌ كيميا داشت‌ افزون‌تر كردو بار ديگر مخالفت‌ها شدّت‌ يافت‌.

مردم‌ قونيه‌ و مريدان‌ از عشق‌ شورانگيز و توفاني‌ مولانا به‌ شمس‌ و آن‌ همه‌ مجالس‌ سماع‌و شخصيّت‌ آزاده‌ و بي‌پرواي‌ شمس‌ به‌ خشم‌ آمدند و مولانا را ديوانه‌ و شمس‌ را جادوگرخواندند. از ديد عالمان‌ و فقيهان‌ قونيه‌ و همچنين‌ مردم‌ كوچه‌ و بازار، اينكه‌ مولانا در مقام‌واعظي‌ بي‌بديل‌ و فقيهي‌ طراز اوّل‌ و مفتي‌ شايسته‌ و مدرّسي‌ زبردست‌، اينك‌ ترك‌ تدريس‌گفته‌ و بنياد سماع‌ نهاده‌ و جامة‌ فقيهان‌ را مبدّل‌ به‌ جامه‌اي‌ از هندباري‌ ساخته‌ و كلاهي‌ ازپشم‌ عسلي‌ بر سر نهاده‌ است‌، بسيار زشت‌ و ناپسند بود و آنان‌ را نسبت‌ به‌ شمس‌ كه‌ عامل‌تمام‌ اين‌ تحوّلات‌ بود به‌ شدّت‌ بدبين‌ و خشمگين‌ مي‌ساخت‌؛ امّا مولانا پرواي‌ انديشة‌ غير،نداشت‌ و شمس‌ را كه‌ جاهلان‌ و ناآگاهان‌ كافر مي‌خواندند، «سرّ الله» مي‌شمرد و آشكارا«شمس‌ من‌ و خداي‌ من‌» مي‌گفت‌؛ اين‌ قبيل‌ سخنان‌ و رفتار، كه‌ شمس‌ با مريدان‌ و بالاخص‌ بافرزند فاضل‌ مولانا كه‌ وي‌ را «فخر اساتيد» لقب‌ داده‌ بودند، داشت‌، تنفّر علاءالدّين‌ رانسبت‌ به‌ اين‌ بيگانه‌ كه‌ هرگز در جامعة‌ اصحاب‌ و ياران‌ مولانا و عالِمان‌ قونيه‌ به‌ رضايت‌خاطر پذيرفته‌ نشد، افزون‌تر مي‌كرد. هرگاه‌ علاءالدّين‌ سرزده‌ به‌ جهت‌ ديدار و ملاقات‌ پدرمي‌آمد و از جلوي‌ تابخانة‌ يكي‌ از صُفّه‌هاي‌ مدرسه‌ كه‌ اتاق‌ كوچكي‌ به‌ شمس‌ و همسرمحبوبش‌ كيميا اختصاص‌ داده‌ شده‌ بود به‌ عناد عبور مي‌كرد، با سرزنش‌ شمس‌ مواجه‌مي‌شد، كه‌ سرزده‌ نيايد. و اين‌ چنين‌ بود كه‌ روز به‌ روز نفرت‌ و حسادت‌ نسبت‌ به‌ شمس‌ درميان‌ اطرافيان‌ و بعضي‌ از افراد خانوادة‌ مولانا اوج‌ مي‌گرفت‌ در حالي‌ كه‌ خود او از جام‌نوراني‌ وجود و حضور شمس‌، مست‌ و بي‌قرار بود و در ميان‌ جمع‌ و يا خلوت‌، جز شمس‌ رانمي‌ديد و غير او را نمي‌خواست‌ و به‌ حقيقت‌، سر ديدار هيچ‌ كس‌ جز يار را نداشت‌.

هله‌ ساقيا سبكتر ز درون‌ ببند آن‌ در

تو بگو بهر كه‌ آمد كه‌ سر شما ندارد

در ميان‌ اين‌ همه‌ دلدادگي‌هاي‌ مولانا، كينه‌توزي‌هاي‌ دشمنان‌ به‌ اوج‌ خود رسيده‌ بود و به‌روايت‌ سلطان‌ ولد، شمس‌ به‌ وي‌ اظهار داشته‌ بود كه‌: مي‌خواهند مرا از مولانا جدا كنند وبعد از من‌ به‌ شادي‌ بنشينند. اين‌ بار چنان‌ سفري‌ خواهم‌ كرد كه‌ كس‌ نداند كه‌ كجا رفته‌ام‌.

خواهم‌ اين‌ بار آن‌ چنان‌ رفتن‌

كه‌ نداند كسي‌ كجاام‌ من‌

همه‌ گردند در طلب‌ عاجز

ندهد كس‌ ز من‌ نشان‌ هرگز

سالها بگذرد چنين‌ بسيار

كس‌ نيابد ز گرد من‌ آثار