نام گلستان سعدی را همه شنیده و از خرمن بینش او خوشه ای چیده اند.اما این کتاب چنانچه باید شناخته نشده

و مردم از آن بهره کافی نبرده اند.گلستان با حکایت های زیبا و خواندنی اش می تواند همدم خوبی برای همگان باشد.سعدی در این کتاب برای همگان سخن پرداخته و صحنه های زیبا آفریده است.بابی در جوانی ،بابی در عشق ،بابی در پیری ،بابی برای درویشان و بابی برای پادشاهان .این همه گستردگی و گوناگونی ، آن هم در قالب حکایت های کوتاه و با بیانی شیرین و خواندنی ،کتاب را بی مانند کرده است.به راستی چنین کتابی را باید خواند ،پاس داشت و از آن نگذشت.

حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست یا دزد به یک بار ببرد، یا خواجه به تفاریق(اندک اندک) بخورد. امّا هنر چشمة زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.

وقتی افتاد فتنه ای در شام                       هر کس از گوشه ای فرا رفتند

روستا زادگان دانشمند                              به وزیری پادشا رفتند

پسران وزیر ناقص عقل                          به گدایی به روستا رفتند

****

یکی از ملوک عجم، طبیبی حاذق به خدمت مصطفی صلّی الله علیه و آله و سلّم فرستاد. سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معاله از وی در نخواست. پیش پیغمبر آمد و گله کرد که مرین بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده اند و درین مدّت کسی التفاتی نکرد، تا خدمتی که بر بنده معیّن است به جای آورد. رسول علیه السّلام گفت: این طایفه را طریقت است که تا اشتها غالب نشود نخورند و هنوز اشتها باقی بُوَد که دست از طعام بدارند. حکیم گفت: این است موجب تندرستی، زمین ببوسید و برفت.

سخن آن گه کند حکیم آغاز                  یا سر انگشت سوی لقمه دراز

که ز نا گفتنش خلل زاید                       یا ز نا خوردنش به جان آید

لاجرم حکمتش بود گفتار                     خوردنش، تندرستی آرد بار

****

درویشی را ضرورتی پیش آمد .کسی گفت:فلان نعمتی دارد بی قیاس.اگر به سر حاجت تو

واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد.گفت:من او را ندانم.گفت:منت رهبری کنم.دستش

گرفت تا به منزل آن شخص درآورد.یکی را دید لب فروهشته وتند نشسته برگشت وسخن نگفت.

کسی گفتش چه کردی؟                      گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم.

مبر حاجت بنزدیک ترشروی          که از خوی بدش فرسوده گردی

اگر گویی غم دل با کسی گوی       که از رویش به نقد آسوده گردی